دخترک آن روز رفتارهای بدی داشت 

تا با او مخالفت میکردم شروع میکرد به هوار زدن جیغ کشیدن و کوبیدن خودش به در و دیوار

کلافه کرده بود همه مان را

خانه ی پدر بودیم 

خسته شده بودم و باید اعتراف کنم که گریه ام گرفته بود و درمانده بودم که چرا این چنین میکند

یادم است تا بعد ازظهر بارها و بارها جیغ و دادش پر کرده بود خانه را

نزدیکهای شب دوباره تا مخالفت کردم با او شروع کرد به همان هوار زدن و کوبیدن خودش به زمین و ...

پدر گفت:"بابا اینو یه دکتر ببرید این کارها چیه که میکنه..."

و همین شد آتش...

همین یک جمله!

دفعه ی پیش که دعوا و جنجال به پا شد سر همین یک جمله بود 

"د" میگفت:تو این حرف رو توی دهن بقیه انداختی که من مریضم که مشکل دارم و با همین کارت روی بچه ی من اتیکت چسبوندی به پدرت اجازه دادی هر چی از دهنش در میاد بگه همه ی بدبختی من تقصیر توست ...

خیلی چیزهای دیگر هم گفت...درد داشت...منفجر شدم...و نتیجه اش همان پست بود که نوشتم 

گذشت از آن روز و من فکر کردم که تمام شد

ننوشنم برایتان دلیل دعوا چه بود و چرا طغیان کردم چون فکر میکردم که تمام شده است 

اما نه!

امشب یکی دوباری جرقه زده شد 

باز به روی خودم نیاوردم 

باز سعی کردم بگذرانمش 

اما در راه بازگشت به خانه باز همان حرفها...باز همان گله ها ...باز پدرت این را گفت برادرت آن کار را کرد ...باز تهوع از تکرار ...باز حس بد من ...باز دور شدنم را قدم به قدم میبینم

راه را دور میزند تا به خیال خودش مرا خانه پدرم پیاده کند!حتی حرفش هم مرا چند قدم به عقب میکشد شاید بیشتر ار آن قدمهایی که مرا نزدیک کرده بود! 

چرا تا می آیم یک قدم پایم را محکم بگذارم یک انفجار همه چیز را به هم می ریزد؟

نمیخواهم دوباره بحث به خانه ی پدر کشیده شود 

نمی خواهم بگویم دوباره بهانه گیریها شروع شده

اصلا بگویم که چه کار کنند؟

یا باید بگویم؟بگویم که با او حرف بزنند تا قضیه روشن شود؟

سر درگم و درمانده شدم از بس فکر کردم که چاره چیست؟!

به ظاهر دعوا تمام شده

"د" معذرت خواسته!بارها مرا بوسیده!گفته عصبی بوده!قول داده!اما چه سود!همین چند روز پیش هم قول داده بود...

برای منی که لب مرز راه میروم خیلی چیزها دارد تغییر میکند انگار!

مثل انسانی که دارد غرق میشود دست به هر ریسمانی می اندازم تا بفهمم چاره چیست...

قید مشاور بردنش را فعلا بزنید که گویا شده خط قرمزش این روزها!

آیدا نوشته بود دلش برای دلش میسوزد ...

من هم دارم دوباره برای خودم دل میسوزانم و از این حس بیزارم ...سالها با این حس زندگی کردم و حالا نمیخواهم اینگونه باشم!