صبحِ پس از دعوا مثل کسی می مانم که گذاشته اندش در یک هاون و تا توانستند او را کوبیده اند

از خواب که بیدار شدم به زور خودم را از روی تخت برداشتم و بیرون از اتاق خواب کشاندم

دخترک مدرسه نرفته بود

بعد از درست کردن صبحانه بی حس و بی رمق افتاده بودم روی مبل و فکر میکردم،نه!فکر هم نمیکردم!اصلا حال بدیست که قابل توصیف نیست !

مغزت هم تعطیل میشود این وقتها 

خسته بودم از همه چیز...

بین همه ی خستگی ها چشمم افتاد به دخترکم که مشغول صحبت کردن با عروسکهایش بود ...میبوسیدشان ...مادرانه نوازششان میکرد ...

یک آن تصمیم گرفتم امروز را فقط و فقط به دل او راه بیایم!

نمیدانم بین آنهمه حس بدو زشت چطور این حس در من پیدا شد که از جایم بلند شدم حاضر شدم و به دخترک هم گفتم که آماده شود

با تعجب مرا نگاه کرد و پرسید:مامان کجا می ریم؟

_پارک!

جیغ های شادمانه اش تا زمانی که سوارماشین شویم ادامه داشت...

دو ساعتی در پارک بازی کرد و شاد بود 

بعد از این که خسته شد کنارم نشست و گفت:مامان گشنمه!

_پاشو بریم

+ناهار چی داریم؟

_باهم میریم پیتزا میخوریم!

و تا رستوران مورد نظرش شادمانه می خندید

وقتی غذایش را با لذت میخورد به او خیره شده بودم و با خودم فکر میکردم چه چیز در دنیا بهتر از خندیدن تو میتواند باشد؟!

نگاهم کرد و مهربانانه لبخندی زد بعد خیلی خونسرد و جدی گفت:من میدونم چرا امروز انقدر داره بهم خوش میگذره و منو آوردی بیرون!

_چرا؟

+چون تو و بابا دیشب دعواتون شد و من ترسیدم!ناراحت بودم!تو هم دلت خواست خوشحالم کنی منو آوردی بیرون!

گاهی وقتها چقدر خوب است که بچه ات باهوش نباشد و سرش به کار خودش باشد!

جوابی نداشتم که بدهم 

بدون اینکه اثری از ناراحتی در رفتارش دیده شود به غذا خوردنش ادامه داد...

بعد از رستوران باهم مهمان منزل مونس شدیم و دخترک تا عصر با بچه ها شاد بود 

من هم کلی درد و دل کردم 

سبک شدم

غروب به خانه برگشتیم،چند باری "د" تماس گرفت و برخلاف تصورم از بیرون رفتن و تفریحمان شاد به نظر میرسید!! 

بعد از شام وقت تماشای فیلمی که قرار بود امشب ببینیم باهم،دخترک رفت و نشست کنار"د" و گفت:دیگه مامانو ناراحت نکن!!بهش بگو فقط تو و بچه م برام مهم هستید!!دیگه هیچی برام مهم نیست!!!بوسش کن بگو معذرت میخوام!!اگه معذرت بخوای خودش میبخشدت خب؟

...

امروز یک روز دو نفره ی مادر و دختری بود پر از احساسات خوب!

اینکه بدانی کسی هست که نگفته تو را میداند...حتی بلد است که تو در دلت چه میخواهی و چه دوست داری...بدانی آن کس از توست ...مال توست ...فرشته ی کوچکی که تو در حقش کم بدی نکرده ای...

دخترکم لایق همه ی خوبیهاست 

باید بتوانم خوبترینها را برایش فراهم سازم 

باید مادر بهتری شوم