نور کم رنگ و بی رمق آفتاب پاییزی از لابلای پرده ی حریر کرم رنگ اتاق خواب روی صورتم می ریزه...
روی تخت کنار پنجره دراز کشیدم...و به زخمهام فکر میکنم زخمهایی که طی این سالها خوردم و حالا با هر تلنگری تازه میشه...به تصمیمم فکر میکنم
"تکه ابر" ی لجوج میاد و جلوی خورشید میشینه و سایه ش می افته تو اتاق و اتاق خاکستری میشه!
تصویر بازی کردن "دخترک" با مرد از جلوی چشمهام میگذره،"دخترک" شاده و "مرد" مدام اورا می بوسد،دستهای "دخترک" دور گردن "مرد" حلقه میشود و باهم میچرخند موهای لخت و قهوه ای رنگش روی هوا تاب میخورد و قهقهه های کودکانه اش بلند میشود...از خنده اش شاد میشوم...

"تکه ابر" خودخواه بالاخره همراه باد میشه و حرکت میکنه...دوباره نور روی صورتم میپاشه،از جام بلند میشم و پشت پنجره می ایستم و به آسمون نگاه میکنم...

شاید من حق نداشته باشم "دخترک" را از نوازش هرروز دستهای پدرش محروم کنم و آرامش و لذت "خانواده داشتن" را از او بگیرم...شاید...