بین گشتن و جوریدن وبلاگایی که این گوشه سمت چپ لینکشون کردم پستی از "بانوی تابستان" میخونم که نوشته از پارک دوست داشتنی خاطره هاش ...اینکه اونجا رفته و یادش اومده خاطراتش و ...

صفحه رو میبندم و مشغول کارهام میشم ...لابه لای شستن اسفناجها و خرد کردن سبزیجات دیگه و هم زدن سوپ دخترک (که سخت سرما خورده)با خودم فکر میکنم چند تای ما از این مکانهای دوست داشتنی داریم که وقتی میریم توش یه عالمه خاطره ی خوب و بد برامون زنده میشه و آخر سر که میایم بیرون از اون مکان با یه حس خوب و گرم روزمون رو ادامه میدیم؟!

بعد به خودم فکر میکنم که تو این زمینه چقدر غیر عاقلانه رفتار کردم و میکنم ...

من از رفتن به پارک دوست داشتنیم میترسم!!!

اینکه من کلا آدم ترسویی هستم با هزاران فوبیای رنگارنگ، قابل انکار نیست !

اما این یکی ترس یه جنس دیگه ایه ...

من ده ساله که ترسیدم از رفتن به اونجا...

یه وقتا به سرم میزنه خل بشم و مونس رو بردارم بریم بشینیم روی اون صندلی های گرد دور ساختمون زیبای قدیمی توی پارک ...ولی بازم میترسم ...

میترسم برم و بمیرم!!!

نه از اون مردن ها که بعدش ببرنم بشورن و کفنم کنن و بذارنم مثل عمو مجید زیر اونهمه خاک هاااا...نه!

از اون مردن ها که دیگه خودم بیام و روحم برنگرده خونه ...از اون مردن ها که یه بار ده سال پیش اتفاق افتاد و یه نیمه از روحم دیگه برنگشت پیشم ...انقدر عزاداری کردم که یهو خل شدم ...زدم به رگ احمقی ...آدم نصفه نیمه که دیگه درست درمون نمیشه آخه...یهو عین دیوونه ها تصمیم گرفتم رها بشم از هر چی عشق و دوست داشتنه ...

از اون مردن ها که بعدش در عرض سه چهارساعت یهو همه ی صورتم پوشیده شد از جوشهای عصبی و مونس که اومد دیدنم داشت از تعجب شاخ در میاورد و نتونست جلوی خودشو بگیره و چشماش خیس نشن ...میدونم تو دلش چقدر فحش و بد و بیراه نصیب باعث و بانی ش کرده ولی خب اونم نمیدونست که یکی از باعث و بانی هاش خودم بودم ...

میترسم برم اونجا بعد که جنازه شدم و برگشتم خونه بوی تعفن همه اینجا رو بگیره ...

میترسم برم و بشینم روی اون صندلیه بعد بشم همون دختری که از کلاس کنکوری که کنسل شده بود برمیگشت و برحسب اتفاق از اون پارک رد شد و بارون ناگهانی بهاری مجبورش کرد بره و بایسته زیر سقف همون ساختمون زیبای توی پارک...بعد یهو بارون بند بیاد و آفتاب بزنه و با دوستش بشینن روی صندلی ،همون صندلی گرده رو میگم!

بعد از همون جا از همون لحظه از روی همون صندلی همون دخترکی که با شیطنت تمام هر چی آدم و دورو برش رو سرکار گذاشته و بیخیال و شاد جوونی کرده به یکباره زندگیش از این رو به اون رو بشه 

قلبش یه نویزایی رو مغزش بفرسته که کلا مختلش کنه !

خل خلانه هاش بشن صد برابر و یه خلسه ی خوب مهمون لحظه هاش بشه...

میترسم از پا گذاشتن به مکانی که با همه ی دردهایی که کشیدم هنوز عاشقانه دوستش دارم ...

با ناله ی "آب مرکبات گیری" سفید رنگ که احتمالن داره توی دلش میگه آخه آدم حسابی مگه توی یه نصفه پرتقال چقدر آبه که یه ربعه هی همین یه نیمه رو نگه داشتی رو دستگاه!! به خودم میام ...آب باقی پرتقالها رو میگیرم و با داروها میرم سراغ دخترکم که مدام سرفه میکنه...

و چقدر از اینهمه ضعف در خودم عصبانی ام ...

یه کم عادی بودم ...یه کم نرمال تر بودم اگر ...میرفتم و مثل خیلی های دیگه، مثل آدم با یه حس نرم و لطیف برمیگشتم ...

.

.

.

.

اینجا که میروم موسیقی اش و کلا فضای خوب اش مرا میبرد و حالم را خوب میکند ...گاهی وقتها میبینم پست را خوانده ام ولی همراه با صدای موسیقی و حس داخل کلمات مدت زیادیست که خیره شده ام به مانیتور و رفته ام به یک دنیای دیگر...