توی زندگیت گاهی کسانی هستن که وقتی یاد نداشته هات افتادی بیان و صاف بشینن جلوی چشمت و با دیدنشون یادت بیاد که چقدر برات ارزشمندن که ارزش داره یه وقتا با همه ی احساسات خرد کننده ای که میان سراغت حس کنی هنوز هم به خاطر بودنشون میتونی روی خوبیهای این زندگی لعنتی حساب کنی و ادامه بدی

"عماد" یکی از اون آدمهاست توی زندگی من!

انقدر خوب و دوست داشتنی و خاصِ توی دنیای من که گاهی حرفهایی رو بهش میزنم که بعد از اون یه وقتا فکر میکنم چند نفر توی دنیا با برادرشون انقدر راحت و صمیمی هستن؟

اینکه یکی مثل اون باشه که وقتشو که الان خیلی خیلی هم کمه بذاره برای پیدا کردن چندتا سریال خوب و عالی که حال خل خلی خواهرشو خوب کنه و دیگه پشت اون چهره ی خندون و شوخ یه زن پر از احساسات ضد و نقیض و سردرگم نباشه ...لا اقل برای یه مدت

اینکه تو انقدر بهش نزدیک باشی که وسط دیدن یکی از اپیزود ها زنگ بزنی و بگی:عماد!این دینا والشِ  لعنتی چرا انقدر خوش استیل و مدله احمق؟

و اون هم بین خواب و بیداری بگه واسه اینکه مثل تو نیست و حرف گوش میده هی رژیمای الکی نمیگیره و  از در اون خونه ش میاد بیرون و میره باشگاه!واسه همین هم مدل و خوش استیل شده!

بلند بلند باهم بخندید و از سریال حرف بزنید و بفهمید تو قسمتهای مختلف چقدرررر حس مشترک داشتید و بعضی جاها دری وری باشد که حواله ی بَد مَنِ داستان کنید و بعدیادت بیاره که بعد از دیدن آخرین سیزن باید به ترتیب سریالهای دیگه رو ببینی تا لذت دیدن سریالا از بین نره ...

و تو بعد از دیدن آخرین اپیزود و حس بدی که پیدا کردی بخواهی بروی سراغ لاک غمزدگیت و چند روزی فکر کنی که چرا؟چرا آخرش به جای مدال افتخار ،فرار نصیب شخصیت اول شد و ....الی آخر...

بین همه ی این احساسات آوار شده قسمت اول سریال بعدی رو که خودش طبقه بندی کرده برات ببینی 

جذبش بشی و دست آخر به خودت بیای و ببینی بدون اونکه فرو رفته باشی توی لاک غمبارت نشستی و قاااه قاااه میخندی!!

وقتی میری که با یک لیوان چای سبز برگردی و قسمت های بعد رو ببینی لبخند میاد  روی لبت و میگی ممنونم عزیز دلم...ممنونم که میدونی بعد از حال بدی که پیدا کردم باید چه ببینم ...ممنونم که میشناسی ام ...ممنونم که خوبی و هستی ...و پر شوی از غرور...افتخار کنی بابت داشتن عزیزترینی که تکه ای از وجود توست

.

.

.

.

.

و من همیشه فکر میکنم هر کسی توی زندگی اش باید چند تا از این آدمها داشته باشد که هر وقت حس کرد دنیا جای مزخرفیست بیاید و بنشیند روبرویش و یادش بیندازد که :آدم حسابی من هستم و همین بودنم می ارزد به خیلی چیزهایی که توی این دنیای کوفتی نداریشان ...