با گذشته فرق میکند زنی که امروز انگشت اشاره اش را به نشانه ی تاکید روبروی چهره ی "د" گرفت،مستقیم در چشمانش نگاه کرد و خط قرمز ها را خیلی آرام،بدون اشک، بدون جنجال برایش یادآوری کرد 

و همچنین برایم غریبه است مردی که فقط در سکوت گوش داد، داد نزد ،جنجال نکرد، هزارو یک حرف نامربوط از دهانش نریخت بیرون و در آخر به راحتی پذیرفت که دیگر تکرار نخواهد شد!!!

اما هردوی آنها ما بودیم

من و "د"

منی که در اوج خستگی و درماندگی از به هم ریختگی روانی این روزها ناگهان در وجودم آلارم را حس میکنم که کسی دارد از مرزبندی میگذرد و این یعنی نا امنی!

اویی که گویی بدون چراغ و فانوس برای خودش حرکت میکرده و ناگهان خودش را لب مرز میبیند!

منی که برخلاف گذشته اشک نمیریزم،فریاد نمیکشم، ضعفی حس نمیکنم و مثل همان زنی که دوستش دارم صاف و محکم می ایستم و آرام و منطقی حرفهایم را یادآوری میکنم

اویی که برخلاف گذشته طلبکار نمیشود،عذر میخواهد و قول میدهد بابت تکرار نشدن این اتفاق...

تغییر کرده ایم هر دو...

شاید!

میگویم شاید چون هرگز عادت ندارم چیزی را پایدار بدانم ...

گذشت روزگاری که فکر میکردم آدمها ...شرایط وحرفهایشان پایدار است...

به من ثابت شده است آدمها قابل تضمین نیستند

در لحظه زندگی میکنم 

و این لحظه من زنده ام او هم زنده است و داریم زندگی میکنیم مثل حس جاری در خیلی از خانه های این شهر ...حس زندگی ...

 

 

 

بعدا نوشت:تکتم جان بهت گفتم گودریتو خودم درست میکنم در همان لحظه ندایی از آسمان بر آمد که :"زززززکیییییی!!!!!! "و آنسان شد که گودری خودم ترکید و از همان لحظه بنده بدون لینکدونی موندم باشد که عبرتی شود برای بندگانی که چون من به خودشان غره گشته و فکر کردند چیزی بلدند!بلی!!

 

 

یکی بیاد کمک!!! من بی لینکدونی همه دوستامو گمممم میکنمااااا!!

 

 

بعدا تر نوشت:خب بنده بازهم به خود غره گشته و بسی باد در غبغب انداخته و موفق گشتم که این لینکدونی سمج را برگردانم 

گمانم اینبار کل وبلاگ بترکد!