اونجایی که قهرمان داستان تو یه روز بارونی داره سنگین از غم دوری پا میکشه روی سنگفرش خیس خیابون 

همونجا که یه دفعه یکی صداش میکنه و با ناباوری برمیگرده و میبینه "خودشه!"

همونجا کاش همه ی قصه ها تموم بشه 

مُردیم از بس حال کردیم با خاص بودن قصه ها واسه اینکه هیچکی به هیچکی نمیرسه و واقعیت مث یه سیلی میخوره تو صورتمون 

اصلا کی به من گفته شبهای روشن دوست داشتنیه

من احمق چرا انقدر دوسش دارم 

یا خیلی فیلما و کتابای دیگه مث اون رو؟!! 

اصلا همین ماهاییم که ترویج جداموندگی میکنیم دیگه !!

 

 

 

 

 

 

عماد اگه الان اینجا بود میگفت داری خز میزنی بچه!!داری خز میزنی!!