اینکه بین سبزیجات رنگارنگ قدم بزنی و انتخابشان کنی و بعد راهی مغازه های دیگر بشوی ...بین قفسه های سوپر مارکت قدم بزنی و وسایل مورد نیازت را انتخاب کنی آنهم فقط برای چند روز و نه یک ماه و دو ماه و چند ماه!

اینکه وسط باران شدید امروز بدون دلهره و واهمه صبح زود بروی بیرون 

همه اینها و هزار و یک مورد دیگر برای خیلی ازشما اتفاقات عادی و پیش  پا افتاده ایست 

برای من اما ...

راستش را بخواهید در عین پیش پا افتاده بودن عجیب است!!

برای زنی که چند ماه یکبار همراه با یک "مرد" به فروشگاه میرفت و برای یک ،دو و یا چند ماه خرید میکرد این عجیب است که خودش!فقط و فقط خودش به خرید برود هر چه میخواهد بخرد آنهم به اندازه ی نیاز همان یک ماه و بداند که هر وقت دلش خواست میتواند از در خانه بیرون برود و خرید کند

اینکه نیازی به توضیح نباشد که چرا یکباره دلش خواسته زیر این باران شدید صبح زود بزند بیرون 

"خوشحال کننده" را نمیدانم!!

منظورم این است که نمیدانم آیا این خوشحال کننده است که من میتوانم مثل هزاران آدم دیگر از اختیارات معمولی هر انسانی برخوردار شوم یا نه...

بیشتر برایم جای تعجب دارد تغییر مردی که قدم زدن همسرش را نمونه ای برای "مثل زنان خراب شدن" تلقی می کرد

این علامت تعجب روز به روز بزرگتر میشود و پشت لبخند آرامم جا میگیرد

با خودم فکر میکنم دلیلش به جز شوکِ رفتن و جدا شدنمان چه چیز دیگری میتواند باشد؟

شاید یکی از دلایلش این است که من هر باز با ناکامی مواجه میشوم دیگر سکوت نمیکنم و شب و روزم را به افسوس برای اینکه چرا همسرم مرا نمیفهمد یا چرا نمیداند الان باید چه بکند نمیگذرانم  

این زندگی به من یاد داد منتظر نمانم!

منتظر معجزه و یا تغییر یکباره نمانم!

به من یاد داد باید جنگید!باید خواست!

به دخترکِ جوانی که هنوز با من است یاد داد زندگی بی رحم تر از آن است که تو منتظر شوی کسی از پشت چشمهایت و نوع نگاهت چیزی را بفهمد

اکثر اوقات باید نگاهت را به طرز شدیدا غیرحرفه ای و لوث شده ای بریزی روی زبانت و همه را به آوا تبدیل کنی و به بیرون سرازیرشان کنی!

خواندن نگاه دارد برایم رویا میشود ...

نه اینکه فقط در زندگی من اینچنین باشد

نه!

دقت که میکنم میبینم خیلی از آدمها همین گونه زندگی میکنند و بسیار کسانی را میشناسم که روز به روز افسرده میشوند و دم نمیزنند چرا که منتظرند روزی نگاهشان ،دلشان خوانده شود 

اینجور مواقع دلم میخواهد بروم شانه هایشان را محکم تکان دهم و بگویم اگر قرار باشد تا آخر عمر بنشینی و منتظر شوی به هیچ کدامشان نمیرسی 

گاهی باید آن آرمانهای زرورق پیچیده ی عزیزت را بگذاری کنار و برای خودت و روحی که هر دم آسیب میبیند حرکنی کنی!

فکر میکردم گفتن خواسته هایم مساویست با شکسته شدن آن زنِ مغرور و محکم درونم!

اما جریان زندگی مرا به جایی رساند که "خواستم"!

جنگیدم و حالا هم به زبان می آورم...مزه اش به شیرینی وقتی نیست که همسرت تو را بخواند،تورا خط به خط بشناسدو بداند چه میخواهی!نه!به شیرینی آن نیست که تو نگویی  و او پیدایت کند میان تک تک کلماتی که برای راه گم کردن میگویی 

پیدایت کند دستهایت را بگیرد بنشاندت رو بروی خودش و تو فرار کنی از نگاهی که کشفت میکند همیشه...

بگذریم از ایده آلهای دخترک جوان درون من !

حرفم این است که زندگی به من ثابت کرد خیلی وقتها نباید منتظر شوی که خوانده شوی و فهمیده شوی ...گاهی باید خودت را ترجمه کنی و بفهمانی...لااقل این کمکت میکند که هر لحظه و هر دم خرد نشوی ...

همین کار به من کمک کرد تا از وضعیتی که در آن بودم تا حدی بیرون بیایم 

اختیاراتم را دانه دانه پس بگیرم 

استقلالم را ذره ذره به دست آورم 

و صد البته با "آن" ی که باید باشم بسیار بسیار فاصله دارم اما وقتی عقب میروم و از دور به تصویر حدودا شش ماه پیش تا حالایم نگاه میکنم زنی رامیبینم که با مستقیم اعلام کردن خواسته هایش تا حدی به آنها رسیده هر چقدر هم که وقتهایی در روزگارش باشد که آه بکشد از نبودن کسی که تمامش را بخواند و بشناسد...