دلخورم!

ساعت ده شب خوابیدم از بس سرم درد میکرد!و حالا که همه خوابند از خواب پریده ام و نشسته ام پشت لپ تاپم و بی هدف میچرخم!

یادداشتی کنار دستم است که قرار است چسبانده شود کنار آینه ای که هرروز هنگام خروج از خانه در آن خودش را برانداز میکند،ادکلنش را میزند و میرود بیرون!میرود که ارباب رجوعها در این شبهای آخر سال و شلوغی روی اعصابش پاتیناژ بروند و انقدر کم طاقت شود که شب با اولین جمله ی من منفجر شود و من بمانم که مگر این جمله به این سادگی چه بود که اینچنین آتش به پا کرد؟!

و در آخر بگویدکه  روز خوبی نداشته معذرت بخواهد... تو را ببوسد...اما یک حرفهایی بماند در ذهنت و با خودت هی بگویی پس در ناخودآگاهش اینها هستند؟!یعنی هنوز من و خانواده ام مقابل او هستیم نه در کنارش؟یعنی هنوز اینجا میدان جنگ است که او در جبهه ی مخالف من میجنگد؟؟!

برایش نوشته ام:

همیشه از آن زن تنفر داشتم!زن ضعیفی که دائما دلشوره ی رفتار "مرد" را داشت همیشه فکر میکرد باید مواظب باشد ...باید حواسش باشد

و چقدر تنها بود 

از "مرد" هم متنفر بودم 

ده سال گذشت!اتفاقاتی که افتاد امیدوارم کرد که دیگر از آن زن و مرد شاید خبری نباشد

که تنهایی تمام شود 

که نباید از حرف زدن بترسم...

اما اخلاق این چتد وقت اخیرِ تو عجیب شبیه مردیست که من به هیچ عنوان دیگر نمیتوانم تابَش بیاورم 

دلشوره ی "دوباره تنهایی" افتاده به جان زندگی ام 

و من مطمئنم دیگر تاب حتی یک روز از آن روزها را ندارم 

من از استرس لعنتی متنفرم 

از اینکه باید دائما نگران واکنش تو باشم

من قبل از همسر یک "دوست" میخواهم ...بدون تهاجم! 

 

قبل از چسباندنش به آینه دوباره میخوانمش ...حقیقت دارد...من آدَم اینجور ماندن نیستم دیگر ...حرف زدن درباره ی مشاور که حکم اعدام دارد اینجا...پس باید هر طور شده خودم تلنگر بزنم ...

خسته ام ...زیاد!