"دخترک" رفته مهدکودک و من تنهام! جلوی لپ تاپ نشستم و مشغول تایپ هستم... در بالکن رو باز گذاشتم تا بوی خاک بارون خورده بپیچه توی خونه...

سرما ریز ریز و یواش یواش میاد و میپیچه توی اتاق و پاهامو مور مور میکنه...

خودمو جمع میکنم توی ژاکت سبز رنگم ولی در رو نمی بندم...
لذت میبرم از شنیدن صدای قطره های بارون،سکوت خونه باعث میشه صدای بارون بپیچه توی اتاق و سر مستم کنه...

یه نفس خیلی عمیق میکشم...

انگار کلی انرژی میگیرم پر میشم از یه حس خوب...لیوان چای سبزم رو برمی دارم و به آشپز خونه میرم، آب جوشیده رو روی دونه های چای و چند گل بهار نارنج خشک شده میریزم...عطر بهار نارنجها میپیچه توی بینیم...

به اتاق بر میگردم و با خودم فکر میکنم امروز خدا داره یه جور دیگه ای نگاهم میکنه...حالم خوبه...

وقتی "مرجان" هفته پیش تلفن کرد و خبر قطعی شدن سفرمونو داد حسش کردم...دستای گرم ومهربون خدارو روی سرم حس کردم ...

هفته ی دیگه راهی یه سفرم ! یه سفر عرفانی عاااالی ! سفر به مکانی که هر بار اونجا میرم کلی سبک میشم،کلی انرژی میگیرم و برمیگردم...شاید این سفر مقدمه ای باشه برای  یه تصمیم درست...نمی دونم!!

چیزی که میدونم اینه که خیلی بهش احتیاج دارم،یادمه شب قدر امسال خدارو صدا کردم و عاجزانه ازش خواستم نصیبم کنه که امسال هم بتونم برم!

قسمتم شد اونم روز "عرفه " !!!

خداجونم هرکی هرچی میخواد بگه بگه!!!  اتفاق،قسمت،اختیار...ولی من میدونم این یه نشونه س از طرف تو...شاید میخوای بگی هنوزم تو بنده ی نافرمان رو یادم نرفته...


لیوان چایی رو نزدیک بینیم میگیرم و از بوی بهار نارنج مست میشم...

منم و خدا و بارون ...آهنگ "کریستف کلمب" ونجلیز رو انتخاب میکنم...صداش پخش میشه تو اتاق و با بوی بارون بزم امروز رو کامل میکنن...

امروز یه روز خوبه!خدا جونم مرسی...

 

 

 

پ.ن:قول میدم همه شماهایی که منو میخونید وبا نظراتتون همراهیم میکنید رو تا میتونم توی اون مکان مقدس پر از انرژی مثبت دعا کنم البته اگه قابل باشم...