حسم درست شبیه دخترک توی عکس بالای وبلاگ است این روزها

شناور روی آب دریا 

صداها را نمیشنوم گاهی...

گاهی چنان غرق لذتِ شناور شدن روی آب میشوم که یادم میرود قبل از خوابیدن روی آب چقدر تلاش کرده ام برای غرق نشدن و تمرکز کردن...چند بار تا اعماق آب رفتم و خفگی را تجربه کرده ام و باز به هزار تقلا خودم را رسانده ام به سطح آب...

همه اش جریان این روزهای من است این عکس...

تعریفی از زندگی ای که دارم 

گاهی هم حس میکنم گرمای مطبوع آبِ روی پوستم مرا مسخ کرده 

این که "د" با کسی همسفر شود که او را دشمن خودش میدانست و حرفِ بد بودنش و چشم ناپاک داشتنش ذکر این ده سال طوفان بود 

این که بخندم وو شاد باشم با همسفرانم 

این که "د" بهانه نگیرد 

این که بارها و بارها خط قرمزهای گذشته اش را رد کنم و ببینم صبوری میکند و لبخند میزند و میگذرد 

این که سر حرفش مانده است تا حالا

این که من به راحتی "خودم" باشم و نشنوم هیچ اعتراضی از همکلام شدن با همراهانم 

همه و همه ی اینها حکم همان شناور شدن روی آب و بستن چشمها را دارد که سعی داری آرامش و تمرکزت را حفظ کنی و از این موقعیت لذت ببری

صد البته ماندن روی آب با همه ی آرامشی که دارد یک نگرانی خاص به خودش را هم دارد و آن این است که:

اگر تمرکزم به هم بخورد؟! 

اگر موج بزرگی بیاید؟!

اگر طوفان شود؟

هر چقدر هم که سعی کنی آرام و راحت روی آب باشی و لذت ببری این ترسها وجود دارند ناگزیر...

اما دقایقی هم هست که خودت را میسپاری به هر آنچه هست ...جریان آب...سکوتی که با صدای آب در گوشَت میشکند و تو رهای رها فقط میخواهی آرامشی که مدتها آرزو داشتی تجربه کنی ...هر چند موقتی ...هر چند شاید کم!

زندگی خیلی ها شاید شبیه چیزی باشد که من ترسیم کردم 

یک راز را هم باید فاش کنم

یک روزهایی خودم را شبیه آن وقتهایی میبینم که دخترک باید آنتی بیوتیک بخورد و مویایلم آلارم میدهد که وقتش است و من حواسم جمع میشود که :آره الان وقتشه!!

در طول سفر بارها ناخودآگاه آلارم به صدا در می آمد که:آهان!الان وقتشه که سفر رو زهرمارت کنه!!یا آهان الان که با فلانی خندیدی موقع چشم غره و عصبانیتشه!!

بعد از یکی دوروز به خودم گفتم: مگر نه این که تو راغب به سفر با کسانی بودی که برای او خط قرمز بودند؟مگر نه این که به نظرت بعد از این مدت که از بازگشتت میگذرد این امتحان بزرگتری بود برای او؟پس خودت باش حتی اگر میدانی داری پا روی مرز بندیهایش میگذاری!خودت باش و میدان را به دست او بسپار تا گزینه هایش را انتخاب کند!این ترس لعنتی را کنار بگذار و لذت ببر از سفرت!

اینگونه بود که خودم را رها کردم تا همان باشم که هستم

حقیقتا هم خودم بودم تا آنجا که میشد البته!! 

خب راستش همه ی همه خودم که نبود! خودِ خودم را همیشه پنهان کرده ام انگار! 

خیلی هنر میخواهد که بتوانی همه جا همانی باشی که هستی 

زندگی اجتماعی و بودن در کنار آدمها نمیگذارد همان باشی که حقیقتا میخواهی 

هر چه هم شبیه خودت باشی نمیتوانی تمامِ تمامش باشی باورکن!

به هر حال در طول این ده پانزده روز از این ده سال به خودم شبیه تر بودم 

و الحق که کار سخت تر را "د" انجام داد!

میدانم!

او کاری را کرد که من ده سال تمام انجام میدادم!

"کنار آمدن"

تغییر کردن یک انسان سی و چند ساله سخت است ...

هنوز از انصافم کمی مانده انگار!

امیدوارم روزهای آرام بمانند ...من خسته ی ده ساله ام...زمان میخواهم تا همه ی این خستگی را از وجودم بیرون کنم ...