بالاخره سفر به پایان رسید 

فردا صبح عازم تهران هستیم 

دخترک ناراحت است و دائم اصرار میکند دو روز دیگر کنار مامانی و پدرجان بمانیم (پدربزرگ و مادر بزرگ مادری من)

و ما سعی داریم ترغیبش کنیم به برگشتن به اتاق خواب صورتی اش و دیدن عروسکهایی که دلشان برایش تنگ شده که چندان موفق هم نبودیم داریم غرغرهایش را تحمل میکنیم 

من اما ته دلم خوشحالم که دوباره زندگی شکل روتینش را خواهد گرفت 

یک هفته اول تعطیلات که گذشت راهی ویلای پدر بزرگ شدیم 

مامانی روی صندلی در ایوان نشسته بود و چشم به در دوخته بود تا نوه و نتیجه ی دردانه اش از راه برسند و الحق که وقتی رسیدیم به بهترین نحو میزبانمان بود این شش روز

هر چه رشته بودیم در مورد کاهش و وزن و تناسب و ...پنبه شد از بس تمام غذاها مورد علاقه ی تک تکمان بود مثل همیشه 

کلی از همنشینی با پدرجان لذت بردیم

شبها به همراه باقی اعضای فامیل تا دیروقت بیدار بودیم و سرگرم  

دخترک هر آنچه دوست داشت به دست می آورد و حسابی همه خانواده به او میرسیدند 

روزهای خوبی بودند به هر حال

 فرصت خوبی بود برای استراحت و آرامش 

هر چه بود گذشت و حالا باید دل بکنیم از همراهان سفرمان 

امیدوارم تک تکتان روزهای خوب و پر نشاطی را پشت سر گذاشته و از این به بعد روزهای موفقی در پیش داشته باشید 

تا بعد