نشسته ام روی ایوان و به سبزیِ تازه ی برگها نگاه میکنم 

به حرفهایش فکر میکنم 

بعد از ناهار حرف دوست داشتن و عاشق شدن و اینها بود 

حرف اینکه وقتی کسی را میخواهی او میشود صدر همه چیز و حتی از مهمترین فاکتورهای ذهنی ات هم میتوانی بگذری و ...

داشت ترشی ها را برمیگرداند توی ظرف شیشه ای بزرگ همانجور که سرش پایین بود و مواظب بود پیاله ها را درست خالی کند گفت:به نظرم یه وقتا هم این شانسه که با کسی که عاشقشی ازدواج نکنی!!

همانطور که زیتون ها را بیخیال بالا می انداختم و لذت میبردم از عطر سیری که مامانی توی ظرفشان خرد کرده بود پرسیدم:چه شانسی اونوقت؟

پیاله ها را توی سینک میچیند و مشغول خالی کردن پیاله های ماست توی سطل میشود درهمان حال جواب میدهد:به نظر من این یه شانسه که با کسی ازدواج کنی که عاشقت باشه اما تو کمتر عاشقش باشی درسته لذت لحظه های عاشقانه شاید کمتر بشه که اون رو هم میشه درستش کرد اما طرفت هر کاری برات میکنه که تو رو راضی نگهداره برات تلاش میکنه و این خودش یه نعمت بزرگه!باورکن!

برمیگردد به مامان نگاه میکند که تاره آمده توی آشپزخانه و دارد غذاهای باقیمانده را توی ظرفهای یخچال میریزد 

می فهمم که دلش نمیخواهد او را وارد بحثمان کند 

من هم ادامه نمیدهم

.

.

.

 

نشسته ام توی ایوان و در خیالات خودم غرقم 

"د" و باقی مردها توی اتاق چرت بعد از ناهار میزنند  

مامان و مامانی و خانمها نشسته اند توی هال و دارند حرف میزنند 

می آید مینشیند کنارم توی ایوان و یک لیوان چای تازه دم میگذارد روی تخت  

تشکر میکنم

لبخند میزند و میگوید:من میبینم "د" چقدر فرق کرده!میبینم چقدر دارد تلاش میکند که راضی نگهت دارد!اصلا از اولش هم معلوم بود که چقدر دوستت دارد!چقدر عاشقانه هر چه تو بخواهی را فراهم میکند...راستش من تمام حساسیتهایش را میگذارم پای بچگی اش!بچگی که فقط به سن نیست!شوهر تو از آن دست مردهاییست که شدیدا کودک درونش برایش تصمیم میگیرد!باور کن فقط یک دست نوازشگر و چند کلمه او را از این رو به آن رو میکند!شاید برایت عادت شده اما من که بیرون از زندگی شما هستم میبینم با تو مثل پرنسس ها رفتار میکند!کافیه از یک چیز خوشت نیاید چنان به هم میریزدو اخمهایش درهم میرود که همه میفهمند 

میدونی من فکر میکنم تو با همه پختگی هات یکی از عیبهات اینه که عادت کردی!!عادت کردی به این که همه چیز حول محورِ رضایت تو بچرخه...راحت بگم؟لوس شدی!!خونه پدری حرف حرف خواسته ی تو بود حالا هم "د" فقط و فقط به ساز تو میرقصه و این برات عادت شده و زیاد تر از اینها میخوای!!کار ندارم که تو خلوتتون چی میگفته و چیکار میکرده تا حالا اما من تا بحال توی وضعیت ظاهری زندگیتون چیزی جز تلاش برای رضایت تو ندیدم!میدونی شوهرت بلد نیست زبون بریزه و ابراز کنه که دوست داره ولی با تمام کارهاش داره داد میزنه که تو مهمترین بخش زندگیشی حتی با حساسیت هاش!

میدونی تو چرا به این نتیجه نمیرسی؟چون از بچگی عادت کردی همه تلاش کنن تو زاضی باشی!تنها دختر توی این خانواده ای و از خاله و دایی و همه و همه بگیر تا مادر و پدرت و ...همه همیشه سعی داشتن تو چیزی کم نداشته باشی و این برات ویژگی محسوب نمیشه ...واسه همینه که کارهای کوچیک "د" رو نمیتونی پررنگ ببینی!

خیلی هم به ایده آلها فکر نکن ...

لبخند هنوز روی لبهایم هست کمی از چای را مینوشم و جوابی ندارم که بدهم ...

مامانی یک ظرف نقل برایمان می آورد و میرود 

یک نقل برمیدارد و میخواهد برود توی خانه که انگار یک چیزی یادش آمده باشد برمیگردد و میگوید:درسته تا حالا هیچی از کسی که دوسش داشتی به من نگفتی ولی من میدونم اونروزا یکی رو دوست داشتی

 یه چیزی رو بهت بگم؟اگه دوستت داشت تا آخرش می ایستاد و تلاش میکرد...اگه نکرد یعنی نخواست...بقیه حرفا همه ش بهونه ست...میگی نه؟! واست هزارو یک مثال بیارم از به آب و آتیش زدن کسایی که برای رسیدن به عشقشون هر کاری کردن...مطمئن باش اون الان داره به راحتی زندگیشو میکنه و شاید حتی یادش نباشه عسلی تو دنیا بوده ...نمیگم تو تو فکر اون هستی ها، نه!!میخوام بگم اگه یه جاهایی تو زندگیت کم اردی فکر نکن اگر فلانی بود زندگیم بهتر بود

 

لبخند روی لبم می ماسد...میپرسم:چرا اینا رو میگی؟

_اینو میگم که بدونی شاید الان اگه جای "د" ،همسرت کسی بود که دوستش داشتی و قبل از ازدواج عاشقش شده بودی شاید از خیلی چیزها باید میگذشتی و این برای تو خیلی سخت بود خیلی...دیدم که همیشه از "ازدواج با عشق" دفاع میکنی ولی میخوام بدونی هیچ چیز اونقدرها که ما فکر میکنیم کامل و رویایی نیست

در را میبندد و می رود داخل خانه

 

من می مانم و حرفهایش ...








در سفر نوروزی ام بنا بر اتفاقاتی که می افتادچیزهایی مینوشتم که برایم جالب بود از این رو بعضیهایشان را اینجا منتقل میکنم  تا یادم بماند و شاید برای شما هم جالب باشد...