دو سه روزه که بارون قطع نشده و یکسره داره میباره...چه "دل پر" ی داشته آسمون...
منم یه وقتا دوسه روز گاهی هم یه هفته پشت هم میبارم...انقدر اشک میریزم که گاهی با خودم میگم اینهمه اشک از کجااا اومد؟؟؟
یه وقتا هم مثل چند روز گذشته میزنم به رگ بی خیالی و سعی میکنم به چیزای خوب فکر کنم...
برام جالبه که این روحیه روی قلمم هم تاثیر میذاره...

امروز هوا شبیه اون روزاییه که مریض میشدم تب داشتم بعد نمی رفتم مدرسه...مامانم مشغول پختن آش شلغم میشد و منم با اینکه چشمام داشت میسوخت از تب،کتاب میخوندم...بعد هی اشکام میومد...آخرش هم خوابم میبرد...دلم برای خوندنشون تنگ شده...کوچیکتر که بودم ژول ورن میخوندم ولی یه خرده که بزرگتر شدم زدم تو خط رمان البته مامان نمیذاشت رمانهای ایرانی بخونم میرفت و اثرهای معروف رو پیدا میکرد و میخرید برام...

"جان شیفته" ی "رومن رولان" رو تولد پانزده سالگیم ازش کادو گرفتم...عاشقش بودم نخوندمش!!! خوردمش !!!
ولی رمانهای به قول مامان "آبکی" هم کم نخوندما!!!
تازه توی اون سن و سال کلی هم کیف کردم باهاشون لبخند
یادش به خیر ...

"دخترک" سرما خورده و مونده خونه شایدم دلیل اینکه من یاد اونروزای خودم افتادم همین باشه...

داشتم از "مامان" میگفتم براتون...مامانم به نظر من یه آدم خاصه...نه واسه اینکه مامانمه...
به دلیل اینکه مثل هیچکدوم از دوروبریهامون که هم سنش هستند نیست.
مثلا یادم میاد وقتی من دوازده سیزده ساله بودم واسه کنکور درس خوند و با دوتا بچه کوچیک بالاخره هم دانشگاه قبول شد...نه اینکه فکر کنید همچین راحت نشست درس خوند و قبول شد هااا نه!
خونه داری و بچه داری و کم نذاشتن برای بابا و زندگی با خونواده شوهر رو هم چاشنی ش کنید!
تازه بابا رو هم ترغیب کرد که کنکور بده و اونهم بالاخره قبول شد و دوتایی درس خوندن ولی این کجا و اون کجا...
وقتی امتحان داشتن،بابا فقط "امتحان" داشت،اما مامان "مهمون"،"بچه"،"شوهر"،"مادرشوهر" و دست آخر "امتحان" داشت!
با همه اینها درسش رو که تموم کرد باز هم رفت سراغ یه چیز دیگه و دوسال هم طب مکمل خوند و مدرک گرفت...
هنوزم کلاس میره و تو این سالها "حافظ قرآن" هم شد.
ولی من هیچ وقت به اینها عادت نکردم...
هنوزم متحیرم میکنه...
درسته توی اون سن وسال به دوستهام به خاطر اینکه ماماناشون رئیس انجمن اولیاء و مربیان میشدن حسودیم میشد یا خیلی وقتا از اینکه مامان کلاس داشت و نمیتونست پیشمون باشه غصه میخوردم اما الان به خودم میبالم...
بهش افتخار میکنم با اینکه به تازگی فهمیدم با یه دلسوزی مادرانه زندگیمو ازاین رو به اون رو کرده اما عاشقشم...
وقتی به پشتکار مامان فکر میکنم با خودم میگم منم باید جوری باشم که "دخترک" بهم افتخار کنه و از داشتن مادری مثل من به خودش بباله...
سخته اما باید بتونم!
باید انقدر مبارزه کنم تا بتونم همونی باشم که "باید" !
امروز قلمم هم روحیه ش شادتر شده...خوشحالم که این بار ناله نکرد و از بد بودن شرایط نگفت...لبخند





پ.ن:اگه کسی دسته بندی کردن مطالب رو بلده لطفا بهم بگه من وارد نیستم و میخوام مطالبم رو دسته بندی کنمسوالممنونم.