راستش را بخواهید من خیلی اهل نگاه انتقادی نیستم 

این را از مادرم به ارث برده ام شاید

البته نه کاملا مثل خود او

او خیلی بیشتر از من مثبت به همه چیز نگاه میکند 

بر فرض مثال وقتی برای دیدن یک فیلم میروم سعی میکنم لذت ببرم از هر آنچه میشود از آن لذت برد(صد البته که اگر پیدا نشود زبان غرغرم دراز میشود که این دیگر چه مزخرفی بود!)

یا وقتی شروع به خوردت یک غذا در رستوران میکنم سعی میکنم از طعمی که دارد مورد علاقه هایم را پیدا کنم و لذت ببرم 

کتاب، موسیقی،لباس....با همه اینها هم اینچنینم 

نه اینکه تمرین خاصی بخواهد ها 

یا اینکه من خیلی آدم خوب و قوی و "به به عجب شخصیتی" باشم 

نه

کلا همینم از اولش هم همین بودم 

فکرم هم این است که مثلا من بنشینم فلان فیلم را با دید انتقادی ببینم و عیبهایش را هم پیدا کنم و ضعفهایش را هم کشف کنم که چه ؟نه اینکه نبینمشان ولی مانع لذت بردنم نمیشوند مگر اینکه خیلی زیاد باشند و اذیت کننده

در زندگی هم عموما همینم 

اینهمه روده درازی کردم که بگویم این روزها هر چه سعی میکنم لذت ببرم و نبینم هجوم اینهمه رنج را نمیشود 

میهمانی دیشب یک فرصت بود برای من که چشم ببندم روی حمله ی دردها

شام خوردیم

حرف زدیم 

تعریف کردیم از سوتی ها و هرهر به ریش خودمان خندیدیم 

خاطرات مضحک و غش غش و چای و شیرینی و فیلم سفرهای نوروزی و...

این از لباس آن یکی گفت و آن از ریمل خوب فلانی و حراجی 70 درصدی فلان جا و...

گذشت

در راه بازگشت اما سکوت بود 

"د" الکی لبخند میزند

من الکی بیخیالم 

مسئله ی پیش آمده اندازه اش بزرگتر از آن است که بخواهیم بگذاریمش یک گوشه و باقی قضایا را ببینیم 

مربوط به رابطه ی من و "د" نمیشود بلکه درست ایستاده روبرویمان!هر دومان مستاصل نشسته ایم به تماشایش

بزرگ است به اندازه ی خانه مان!!

خوب که فکر میکنم میبینم آنهمه خنده و خوش گذشتن دیشب هیچ طعمی میان دندانهایم جا نگذاشته!

هر چه زبان میچرخانم تلخ است لعنتی

"د" که کلا برعکس من است!او همه چیز را موشکافانه و انتقادی بررسی میکند و درد این موضوع برایش خیلی بیشتر از من است همین باعث شده همان دو کلمه حرفی که در روز میزند به نیم کلمه کاهش پیدا کند!

آشوبیست درون دلم

درون مغزم

دارم خالی میشوم از هر چه انرژی مثبت است

مثل وقتهایی که ضعف میکنم،از درون میلرزم و سردم میشود گاه به گاه

به انرژی مثبتتان شدیدا محتاجم درست مثل همیشه...