نظراتتان را یک به یک میخوانم،پاسخ میدهم  و اشک چشمانم را خیس میکند 

آرام آرام با پشت دست صورتم را پاک میکنم و سعی میکنم آرام باشم 

می آید و مینشیند کنارم :چی میخونی تو؟

جواب نمیدهم 

نمیتوانم نگاهش کنم 

بغض دارد خفه ام میکند انگار 

نمیتوانم طاقت بیاورم

همراه با گلوله ی بغض میشکنم 

صورتم خیس میشود و راه فراری از این اشکها ندارم 

عسل!فردا نرو!عسل!نمیخواد با حاج آقا صحبت کنی!عسل من همه ی راهها رو رفتم!دفترهاشون رو دیدم تمام حسابها رو چک کردم!عسل نمیخوام بری و کوچیک بشی که مطمئنم همینطور میشه!من نمیخوام کوچیک بشی!اصلا نمیخوام باهاش حرف بزنی!ما از اینجا میریم و همه ی تلاشمون رو میکنیم !من جوونم!کار میکنم !قول میدم خونه ی بهتری بخریم!عسل بیا از زیر منتشون بیایم بیرون و هر چی داریم مال خودمون باشه!دور همه شون خط کشیدم من!میخوام خودم باشم و زن و بچه م!پامو از اینجا بیرون بذارم دیگه با هییییچ کدومشون کار ندارم!عسل ما فقط یه بچه داریم پس میتونیم با هم بهترین زندگی رو فراهم کنیم!دارم سعی میکنم یکی رو پیدا کنم اینجا رو با ما شریک بشه بخریم بعد از یه مدت بفروشیم و سود کنیم و با سودش یه خونه کوچیکتر بخریم و بعد از چند سال همونی که تو میخوای رو به دست بیاریم!عسل عوضش مال خودمونه!دیگه کسی جرات نمیکنه حرف بزنه!دوست داری برو و حرف بزن ولی من همین الان قول میدم که جز کوچیک شدنت هییییچ سودی نداره!عسل دوست ندارم برای هیچ و پوچ خودتو کوچیک کنی !!اگر کسی پیدا شد که چقدر بهتر و اگر نه عیب نداره یه کم سختی میکشیم و عوضش یه خونه ی خوب برای خودمون میخریم!دعا کن شریک پیدا بشه...

بلند میشود و میرود که بخوابد...

 

دوباره من مانده ام و یک دنیا فکر و خیال که چه کنم؟یعنی میشود شریکی پیدا شود و بتوانیم اینجا را بخریم ....خدایا همه چیز را،خودم را به تو سپرده ام و از این روست که حالا آرامم..........