از در رستوران بیرون آمدیم ماشین را جلوتر پارک کرده ایم و باید کمی پیاده برویم 

غرق در فکر خودم هستم دارم در خیالم حاج آقا را تصور میکنم که حالا دارد قدم میزند و مثل همیشه که عصبی میشود سبیلهایش را میجود و فکر میکند...سعی میکنم تصویر خوبی بسازم!مثلا فکر میکنم که به فلورجان میگوید:نمیشود!باید فکر دیگری بکنیم این دختره(خودم را میگویم)راست میگه خب با یه بچه ی کوچیک باید از خونه زندگیش بره بیرون ...و خودم را میبینم که شاد از شنیدن خبر یک جعبه کیک شکلاتی خریده ام و برای تشکر راهی خانه ی حاج آقا میشوم همه میخندیم و سعی میکنم یادم برود که انها تا همین یک هفته پیش تصمیم داشتند کاشانه ی ارامم را از من بگیرند ...میدانم که خواهم بخشیدشان ...میدانم

_مامان!مامان!بستنی!بسسستنییییییی!

و خب از تصویر مورد علاقه ام کشیده میشوم بیرون و پشت یخچال بستنی فروشی می ایستم 

دخترک طعم بستنی هایی که میخواهد انتخاب میکند و به پدرش میگوید

یک آن صدای خانم بغل دستی ام را میشنوم که می پرسد:دخترته؟

لبخند میزنم و میگویم:بله!

خانم جوانیست با قد متوسط و تقریبا چاق، صورت زیبایی دارد دخترک بسیار تپلی کنارش ایستاده و منتظر گرفتن آیس پکشان هستند!

دخترکم با ذوق میگوید بابا سیب ترش و انبه هم بگو بذاره!!

+چند سالشه؟
_ شش سالشه 

+هم سن دختر منه!
به یکباره صورتش رنگ اضطراب میگیرد صدایش را پایین می آورد و میگوید:

اون همشوهرمه!انقدر اذیتم میکنه!باورت میشه سه ساله نذاشته خانوادمو

ببینم!اجازه نمیده از خونه بیرون بیام امروز بعد از یک ماه و نیم اومدم بیرون!

ما رو هیچ جا نمیبره!تازه وکیل هم هست!

مرد میانه اندامی که کنارشان است را میگوید...به نظر خوشرو نمی آید خصوصا که دائما دخترکشان را با تشر آرام  میکند

من هیچ دوستی ندارم!اجازه نمیده با کسی دوست شم!عین دیوونه ها شدم!نه؟

میبینی چقدر چاقم؟!از بس که میشینم تو خونه هی میخورم که یادم بره چقدر

بدبختم!میگه تو و خانواده ت دزدید!میگه بچه رو نبر مادرت ببینه ممکنه بلایی سر

بچه م بیاره...اصلا باهام حرف نمیزنه!همه ش داد و بیداد و دعوا داریم!

سکوت میکنم و نگاهش میکنم!حتی نمیدانم چه باید بگویم!برایم سوال برانگیز است کسی اینچنین با یک غریبه درد و دل کند ...صدایش را آورده پایین و برایم حرف میزند هراز گاهی با ترس مرد را نگاه میکند که مشغول صحبت با موبایل است میپرسم:نمیخوای کاری بکنی؟

_نه میترسم!من پدر ندارم!میترسم خانوادمو اذیت کنه!دوست دارم درس بخونم نمیذاره...

دخترکم با دوست جدیدش حرف میزند و زبانش هر بار رنگ یکی از بستنی ها میشود

 

 

 

مرد همچنان با موبایل حرف میزند ... 

"د" صدایمان میکند که سوار ماشین شویم 

میخواهم خداحافظی کنم که میگوید:دعام کن خلاص بشم از دستش دعام کن 

جوابی ندارم جر "حتما"!

سوار ماشین میشوم "د" میپرسد:کی بود؟

_غریبه!

عه؟!یهو همینجوری شروع کرد به حرف زدن؟

_آره ...لابد دلش گرفته بوده... خیلی ناراحت بود ...

و من فکر میکنم غم او غمیست که من با کمی تغییر ده سال تمام به دوش کشیدم...پس میتوانم خیلی چیزهای دیگر را هم تحمل کنم ...باید بتوانم ...اصلا شاید این خودش یک نشانه است که یک غریبه به یادم آورد روزهای سیاهی که گذرانده ام ...که یادم آورد میتوانم بایستم ...حودم باشم ...از این به بعد هم باید بتوانم ...

"د" نگاهم میکند و میگوید حالا نوبت  خانومه س که واسش غصه بخوری؟

_نه براش دعا میکنم ...

 

 

شما هم برایش دعا کنید... 

****************************************************************


بعدا نوشت:

خدایا خواهشا این دیگه آخریش باشه :(