یک جاهایی در دنیا هست که هیچ وقت امنیتشان را از یاد نخواهی برد 

یک حس مسخ شدگی که تو را آرام ارام خالی میکنند از هوشیاری و زیر پوستت گزگز خوشایندی حس میکنی 

یک بوهایی تا آخر عمر باید وجود داشته باشند که مغزت را خواب کنند

یک طعمهایی

نامهایی

صداهایی 

اینها همه ملزومات بودنِ آدمی مثل من است 

اصلا کسی مثل من، بدون خل خلانه هایش که زنده نمی ماند 

حالا شما بیا و بگو اینجوری نباش دختر جان! 

خب عزیز دل من ،برای چه آن بالا نوشته ام "اینجا مدرسه نیست"!!

برای همین است که مرا همان گونه که هستم ببینی و بدانی یک وقتهایی نمیشود یک چیزهایی را از آدمی جدا کرد 

من از همان آدمهایی هستم که یه وقتهایی باید مرا با خل خلانه هایم تنها بگذارند و آرام آرام عقب عقب بروند تا به در برسند بعد همانطور که مرا نگاه میکنند دستشان را ببرند پشتشان دستگیزه در را بگیرند و در را باز کنند و عقب عقب بروند بیرون و در را ببندند

باکی نیست که آخرش نفس راحتی بکشند و بگویند این چه خلی بود دیگه؟!!

 

یکی اگر بود که میتوانست ششم اردیبهشت ها بیاید و مغز مرا به مرخصی ببرد خیلی ممنونش میشدم ،اصلا می آمد مرا خاموش میکرد و هفتم اردیبهشت روشنم میکرد چه دوستش میداشتم 

هفتم خیلی فرق میکند با ششم باور کن 

اینجور که نگاهم میکنی آشناست نگاهت ...برو

داری عقب عقب میروی سمت در بی زحمت در را ببند 

کمی که بگذرد خوب میشوم 

باور کن!!