ساعت هفت و سی دقیقه صبحه!
توی خونه تنهام مثل هرروز صبح که از خواب بیدار شدم یه سری به سایتهای خبری زدم تا ببینم بیرون از این خونه چی به چیه!؟
بعد هم فیسبوکم رو چک میکنم،برام جالبه توی این چند روز دوستای فیسبوکم و بقیه کاربرا شدیدا و خیلی جدی در مورد "گوگوش آکادمی" بحث میکنند کمپین راه می اندازند تا دفاع از حق کسی بکنند که به ناحق از گروه حذف شده بعضی ها ساعتها روی صفحه ی مربوط به حمایت از "آرمین" بحث میکنند "این" را به "آن" ربط میدهند،"آن" را به دیگری مربوط میدانند،لبخندی روی لبانم می آید با خودم میگم:چه خوب!
چه خوب که دغدغه های دوستانم این روزها به همین کوچکیست...
ولی این لبخند خیلی دووم نمیاره،فکر دیگه ای میاد توی ذهنم که قویتر از فکر قبلی توی سرم فریاد میزنه:شاید برای فراموش کردن دغدغه های بزرگترشون،سرشون رو با این دغدغه های کوچکتر گرم میکنن...

 

به وبلاگ دوستهام سر میزنم...
لیوان چای سبزم بوی بهارنارنج رو پیشکشم میکنه جرعه جرعه مینوشمش و دوستانم رو میخونم...




دوباره سایتهای خبری...و بازهم داغ بودن بحث شوخی دو فوتبالیست که گرچه از لحاظ فرهنگی بحث چندان کوچکی نیست،اما بحثهای خیلی خیلی بزرگتر در این همهمه ها از یاد میروند و گم میشوند...
با خودم میگم:شاید اساس کار همین است...باید بحثهای کوچک آنقدر مهم جلوه داده شوند تا مسائل بزرگتر کم کم ،کمرنگ شوند...

تائید یا ردکردن این موضوع با من نیست اما برام جای تامل داره،با خودم میگم اگه انقدر به دغدغه های کوچیک بال و پر بدیم و مسائل بزرگتر رو نادیده بگیریم مشکل حل میشه؟؟
توجه افراطی به برخی مسائل کمکی بهمون میکنه؟یا فقط ساعاتی فراموش میکنیم که دردهای بزرگتری هم هست؟؟و بعد از اون فراموشی موقت اثر دردهای بزرگتر عمیقتر نمیشه؟؟وقتی دنبال راه حل براش نیستیم بزرگتر نمیشه؟؟