حاج آقا راه میرود و حرص میخورد... چپ و راست ...من نشسته ام روبرویش...فلور جان راه میرود و گله میکند :بچه رو اولین بار چرا بردی خونه نیوشا؟بچه دندون در آورد چرا مهمونی نگرفتی؟چرا تو رستوران اول منو رو دادی دست حاج آقا؟

من نشسته ام و همه چیز مثل فیلم از جلوی چشمانم میگذرد برای هر کدام از این حرفها در زندگی من آتشها به پا شده است...

اما حرفی نمیزنم فقط نظاره گر جوش و خروش این دو هستم

"د" می آیدو مستاصل میگوید:قراره پنجشنبه بیان خونمون

من حرف نمیزنم ولی صدای خودم را میشنوم که میگوید:نه!من پنجشنبه خونه نیستم!بگو بعدا!

همه چیز به هم میریزد

فلورجان و حاج آقا خشمگین میشوند "د" میان من و آنها سرگردان شده هی می آید سمت من و هی میرود با آنها صحبت میکند...

از خواب میپرم و انقدر تپش قلبم زیاد است که صدایش در گوشهایم میپیچد

نفسهایم به شماره افتاده

با بیحالی خودم را به سمت آشپزخانه میکشانم

لیوان آب به دست میروم سمت پنجره 

دیشب "د" با دخترک مشغول بازی بودند که چشمم به موهای شقیقه ش افتاد که در این ده روز چقدر سفید شده اند

پارسال بعد از آن شب بارانی روزی که کوه غرور فروریخت دیدم در عرض چند روز چقدر موهایش سفید شده اند و برایم عجیب بود 
و اما بعد از جریان خانه    موهایش تقریبا دوبرابر قبل سفید شده اند آنهم در عرض ده روز !!
میدانم که به شدت پریشان و عصبی شده است

می دانم توقع نداشته که پدرش اینگونه زندگی اش را به بازی بگیرد

می دانم همه ی اینها را

اما این سمت قضیه منم!منی که محتاج دقیقه ای آرامشم!دیگر حوصله ی جنجال و بیحوصلگی اش را ندارم

اینکه دائما "د" آشفته باشد و همه اش دست به عصا رفتار کنم برایم سخت است

نه اینکه نخواهم بلکه دیگر کشش ندارم سنگ زیرین آسیاب باشم 

به هر حال روزهای خوبی نیستند این روزها

من هنوز هم سبکبال و آرامم

دیگر غم دل کندن از خانه را ندارم 

انگار که سالهاست دل کنده ام از خانه 

دوستش دارم مثل همه دوست داشتنیهایی که روزی گذشتم از آنها 

خاطراتشان گاهی می آید و می رود 

ذره ای برایم اهمیت ندارد که به دیگران چه بگویم در مورد خانه!چرا باید اهمیت داشته باشد؟اما این مهمترین دغدغه ی ذهنی "د" و مامان است!!

برای من کوچکترین اهمیتی ندارد که مثلا خاله بداند که من باید مستاجر شوم یا فلانی بفهمد که خانواده ی "د" که همیشه دبدبه و کبکبه شان برای مادر دهن پر کن بود حالا به مشکل مالی برخورده اند 

اما "د" و مامان همه ی زندگیشان در تائید خلاصه شده است 

تائید دیگران!

این یکی از بزرگترین تفاوتهای من با آنهاست!

برای من کوچکترین اهمیتی ندارد که کسی در موردم در مورد نوع زندگی ام در مورد خانه چه فکر میکند همانجور که من برایم مهم نیست مثلا سیما ساکن فلان برج است و یا فلان سفر را رفته است و ...

و حالا از این به بعد باید دائم مراقب باشم که همه جا رفتارم جوری باشد که دیگران نفهمند چه شده و چه مشکلی پیش آمده ...

از این به بعد با کوچکترین حرفی "د" به هم میریزد و این منم که باید همه چیز را رفع و رجوع کنم

لیوان آب را سرمیکشم و میروم که بخوابم

صبح با صدای زنگ تلفن بیدار میشوم!

"د" است که میگوید با حاج آقا دعوایشان شده بر سر آگهی کردن خانه و ...

خوابم چه زود تعبیر شد!!