همه دور هم نشسته ایم و مشغول دیدن تلوزیون هستیم

مامانی(مادربزرگ مادری ام) نشسته روی صندلی مخصوصش و دارد ناخنهای زیبایش را سوهان میکشد،باوجود سنی که دارد ناخنهایش بسیار زیبا هستند طوریکه من همیشه حسرتشان را دارم!

موهای بلوندش را طبق معمول سشوار کشیده و مرتب است!لباسش از طرح پارچه ی مورد علاقه اش است "پلنگی"!

میان کار نگاهی به تلوزیون میکند و میگوید من این ریحانه!!!(rihanna) رو خیلی دوست دارم شبیه مریم جونه!! صداشم خوبه! و خیره میشود به تلوزیون 

مامان چشمش به بدن نیمه برهنه ی خواننده که میافتد زود چشم میدزدد و استغفراللهی میگوید و بعد به خاله علامت میدهد که کانال را عوض کند 

مامانی اما با دست تکان دادن (بدون اینکه سر برگرداند)به خاله میفهماند که دارد گوش میدهد به آهنگ!

پدر مامانی آدم روشنفکر و به روزی بوده است زمان خودش و البته ایرانی تبار نبوده و مهاجری از باکو بوده که در سفرش با عزیزجان(مادرمامانی)آشنا میشود و در ایران ماندگار میشود

مامانی به دلیل همین روشنفکری پدرش بسیار آزاد بوده و از محدودیتها ی دختران آن زمان به دور بوده است به همین دلیل در کلاس ضرب(تمبک)ثبت نام میکند و آنجا با پدرجون(پدربزرگ مادری ام) آشنا میشود و پس از کش و قوسهای فراوان بالاخره با هم ازدواج میکنند...همیشه جوری از عشقشان حرف میزنند که هر شنونده ای مسخ شنیدنش میشود...

بعد از ازدواج هر دو شاغل بودند و آن زمان برای خودشان زندگی آرامی داشتند!آنطور که خودشان تعریف میکنند هر هفته بساط سفر و دورهمی های دوستانه شان به راه بوده و همیشه به تفریح و خوش گذرانی بوده اند...

مامانی اصولا آدم شادیست!

عکسهایش با آن لباسهای زیبا و موهای درست شده برای من یکی از دیدنی ترین تصاویر دنیاست

گاهی هنگام دیدن عکسها با حیرت میپرسم:مامانی؟واقعا پاهاتون یخ نمیزده تو این برف بدون کلاه و با مینی ژوپ میرفتید سرکار؟

میخندد و میگوید:نه بابا کلاه موهامو خراب میکرد بعدشم عادت داشتم اینجوری برم سرکار!

.

.

.

دخترک بالا و پایین میپرد و با مامان بازی میکند و مامان سعی دارد میان حرفهایش با او قرآن کار کند!

البته او هم میان کله معلق زدن گاهی جواب مامان را میدهد!

گاهی هم اهنگ مورد علاقه اش که پخش شود تکانی به خودش میدهد !

کمی دقت میکنم و اینهمه تفاوت کنار هم برایم جالب است!

چهار نسل متفاوتیم کنار یکدیگر!

"مامانی" که همین حالا هم هر روز موهایش را براشینگ میکند و مرتب و آرایش کرده است و مامان که دائما مشغول حرص خوردن از دست مادرش است که همیشه درحال تذکر است که "مامان جان با تاپ نرو جلوی در" یا "مامان به نظرت رژگونه ت پر رنگ نیست؟"

و من که گاهی بر سر خیلی چیزها با مامان به توافق نمیرسم،و بعضی کارهایش را دوست ندارم 

و شاید بعد ها دخترک که شبیه من نخواهد بود و راه زندگی خودش را خواهد داشت 

این تفاوتها کنار هم برایم قشنگ است 

یک جور نقاشی منظم است انگار 

در عین حال که مانند هم هستیم یک دنیا با هم تفاوت داریم همینجوریست که تعادل برقرار میشود لابد!