شام را خورده ایم و دخترک را خوابانده ام

"د" فردا امتحان دارد 

مشغول درس خواندن است...امشب شدیدا به هم ریخته وآشفته به خانه آمد...اینجور مواقع بهتر است هیچ نگویی و بگذاری خودش هر وقت دلش خواست حرف بزند

وبلاگها را زیر و رو میکنم و فیسبوکم را چک میکنم 

چای سبزدارچینی ام را ذره ذره میچشم 

یادم می آید برای مامان هیچ چیز نخریده ام

آرام میگویم:فردا چه ساعتی میری دانشگاه؟قبلش لطفا پول واریز کن برم کادو روز مادر رو بگیرم!

_پول میدیم دیگه چه کاریه؟

تعجب میکنم:باشه پس فقط میرم یه دور میزنم کادو نمیخرم

_اونجا جای پارک نداره!!

این لحن برایم آشناست!"مرد" نشسته روبرویم اخمهایش را درهم کشیده و دنبال بهانه است که مرا منصرف کند...

سکوت میکنم

این چند روز که آشفتگی ذهنی اش زیاد شده گاهی واکنشهایش نگران کننده به نظر میرسد!انگار رفتار های بدبینانه اش دارد عود میکند...

کمی که میگذرد بلند میشود که کتابهایش را جمع کند و برای خواب آماده شود 

میگوید:ماشین یه چیزیش میشه اونجا جای پارک هم نیست پول میدیم! ولش کن !نمیخواد بری...

نگاهش نمیکنم 

باز توضیح میدهد!! انگار خودش هم فهمیده که زیاده روی هایش را این چند روز به خوبی  دیده ام 

من انگار نمیشنوم 

می آید و کمی به صفحه ی لپ تاپم خیره میشود بعد ملایمتر میگوید:منظورم اینه من فردا کلاس دارم اگه خدا نکرده یه چیزی بشه من نمیتونم بیام و ...

نگاهش میکنم و با لبخند جواب میدهم:نه عیبی نداره !!...

در چشمانش باز همان مرد را میبینم که پیروزی غره اش کرده!ده سال کنارش زندگی کرده ام و خوب میدانمَش ...

از روی صندلی بلند میشوم در حالیکه برای خودم چای دیگری میریزم میگویم :اشکالی نداره پیاده میرم یه کم هم ورزش میکنم !!!

و این یعنی: در هر صورت من میروم!!

در دلم میگویم متاسفم که در همین کشاکش نمیتوانم این تمرینهایی که برایت در نظر میگیرم را قطع کنم ...متاسفم که شده ام مارگزیده ای که هر آن منتظر نیش است...دارم سعی میکنم خودم را ،هویت ام را، استقلالم را حفظ کنم !میدانم همین "رفتن" من برایت مشکل است نه ماشین نه هیچ چیز دیگر ...به خاطر همین میخواهم دورت کنم از آن هیولایی که درونت گاهی میخواهد بیاید و عرض اندام کند

متاسفم اگر برایت سخت است اما دیگر نمیخواهم عوض شوم 

اینکه آدم دیگری شوم در توانم نیست

برمیگردم که بنشینم 

لبخندی میزند...آرام آرام به سمت اتاق میرود و میگوید شب بخیر ...