با مامان پای تلفن صحبت میکنم تند تند حرف میزند پر از ذوق است و شور!خوشحالم که شاد است...میان حرفهایش میگوید:همه ش جلوی چشمهای منی هر جا میرویم اول تورا یادم می آید و دعایت میکنم ...من میخندم و میگویم ممنونم مواظب خودتون باشید... و خیلی چیزهای دیگر را نمیگویم ...همین که او دعای خیرش را بدرقه ی راهم کرده برای من یک دنیا دلخوشیست ...عادت دارم به قورت دادن خیلی چیزها ...

از دیشب حاج آقا بساط جدیدی به پا کرده است

جنگ روانی بدیست

من و "د"شده ایم همچو الاکلنگ 

یک لحظه من سر ریز میشوم از بغض و ناراحتی و سنگین میشوم ،می بارم ،میبارم و زمانیکه کمی سبک تر شدم میروم بالا 

حالا نوبت اوست 

او که این روزها پر است از احساسات متضاد 

خیلی دلخور است از برادرانش از پدرش از مادرش 

نمیبارد مثل من

اما طوفانی میشود گاهی 

آن زمان من آن بالا مینشینم صبر میکنم گاهی حرفی هم میزنم اگر دهانم به زور باز شود

یک وقتهایی اما هر دو به هم ریخته و آشفته میشویم 

نه او سبک میشود و نه من 

صبرمان کم میشود و به جان اعصاب هم می افتیم

 

. درتمام این هیاهو با خودم فکر میکنم این حرف که :"شما که  قبلا با هم اختلاف داشتید خونه میخواید چی کار؟؟!!!" یا  " "زندگی شما سرانجامی ندارد"چطور میتواند دلیل موجهی شود برای اینکه آدم فرزند خودش را اینگونه به هم بریزد...

"د" بار بیشتری روی دوشش است و غم سنگینتری دارد ...

شدیدا دوست دارد خانه را نگه دارد

به هر دری میزند تا حاج آقا را منصرف کند

نمیتواند مثل من آرام بماند حتی برای چند لحظه...

"د" آدم مضطربیست در کل

اعتماد به نفس خیلی زیادی هم ندارد متاسفانه

و صدالبته باز آن حس کم آوردن مقابل من ،که شدیدا احمقانه است! آمده سراغش...

من نمیدانم چه ربطی دارد که آدم خانه اش را ازدست بدهد و آنوقت احساس کند از زنش کمتر است؟!نمیفهممش در این مورد...

حقیقتا درکش سخت است که مثلا دغدغه اش این باشد که فلانی را چکار کنیم؟بهمانی اگر بپرسد؟وای خاله ات!آخ دایی ات ...

گاهی شانه بالا می اندازم و میگویم :چه اهمیتی دارد اصلا؟به فلانی و بهمانی ها میگوییم پول خانه را برای شروع کاری احتیاج داشتیم همین!نیاز به توضیح اضافه نیست اصلا مگر به من مربوط است که همانها چه جوری زندگی میکنند؟!

گرچه به من باشد خیلی خونسرد اصل قضیه را میگویم و مطمئنا وقتی تو خونسرد ماجرا را تعریف کنی کسی به خودش اجازه نخواهد داد که شروع به حرافیهای بی مورد کند!

اینکه من خونسرد و آرام باشم گاهی میترساندش !!خدا میداند که چرا ولی به وضوح میبینم پریشان میشود ...

یک وقتهایی که یک چیزهایی اذیتم میکند و ترجیح میدهم کمی خودم را تخلیه کنم خب به هر حال من هم از سنگ نیستم!گاهی کم می آورم اصلا گاهی دلم میخواهد همه چیز را با یک حرکت بریزم دور و خلاص شوم!

وقتی آرام تر است می آید مینشیند کنارم و دائم قول میدهد که بهترین خانه را میگیرد برایم! 

من اما بهتر از هر کس میدانم دغدغه ام خانه نیست 

نه این که نباشد،این که بگویم "مطلقا" نیست خب شبیه شعارهای مزخرفیست که اعتقادی به آنها ندارم 

من برای بی خانه شدن غصه دارم برای دل کندن از غارم غصه دارم اما این را به خوبی میدانم که به غار بعدی هم عادت خواهم کرد کمی دیر یا زود

این درد هم دوا خواهد شد به مدد گذرزمان 

دغدغه ی بزرگ من این پریشانی های "د" است 

استرس هایی که به ناگاه از او کسی شبیه "مرد" می سازد

من دغدغه ی تکرار دارم و تنها دلخوری ام این است که چرا هیچ کس فکر این زندگی تازه بنیاد شده نیست؟در این یکسال که گذشته است ما تقریبا توانسته ایم "زندگی" کنیم !داریم یاد میگیریم خانواده باشیم!آرامش را کمی مزه مزه کرده ایم...

اینکه یکسال پیش آن ماجراها پیش آمد و فلور جان با گله و کنایه پرسید این ده سال چرا حرف نزدی؟را باید امروز جواب دهم!

که اگر طی این ده سال هر ضربه ای که خوردم حرفی زده بودم احتمالا حالا دخترکم را هم از من گرفته بودید به بهانه ی اینکه این زن زندگی تو نیست!چون اعتراض میکند!چون می ایستد!چون میخواهد از حقوق طبیعی خودش دفاع کند...همه چیز را به هم میریختید!

برایم عجیب است که راضی شوند زیر گوش "د" بخوانند که چه طور میتوانی با زنی که تو را بیمار خوانده زندگی کنی !!آنهم بعد از یک سال که میبینند ما داریم کم کم زندگی را میسازیم... و او را مانند آدمهای مسخ شده بفرستند خانه که با اولین سوال من منفجر شود و هنگامی که حیرت مرا میبیند عذر بخواهد و بگوید قضیه چیست بگوید که میان این گیر و دار خانه و مشکلات اقتصادی اطرافیانش قصد بازی با روانش را کرده اند و خب هیچ کس نمیداند که چرا...

این که همه چیز یک نمایش مسخره باشد حرف حرفِ بدهی و چک نباشد،دیگر درد دارد...دردش هم جور دیگریست...درد کندن از خانه و کاشانه نیست ...درد نامردمیست...

باور نمیکنم این حاج آقا همان کسی باشد که با اصرار از من فرصت میخواست تا بازگردم و زندگی کنم 

نمیتوانم بفهمم آیا این که "د" را ترغیب کنند "من را بفرستد خانه ی پدری ام" !!!!! و "مهریه ام را اجرا بگذارم "و  "فاتحه ی این زندگی را بخواند" جزئی از مهر مادری و پدریست؟؟!

 

دخترکم ...باز مضطرب شده ...شبها توی خواب دندان قروچه میکند دوباره....اینها را میبینم و هر چه میکنم جو را آرام کنم نمیشود 

او بسیار باهوش است و حتی حالات نگاه من و پدرش را زیر نظر دارد ...

ملغمه ای شده است روزگارمان و من مانده ام این میان، که باید دخترک را "د" را خودم را آرام آرام بردارم و ببرم یک گوشه از همین دنیا تا دور شویم از اینهمه اضطراب و دغدغه ...

 

 

                                                                                                               
میدانم این چند وقت آنقدر از خانه گفته ام که خسته شده اید اما قول میدهم اگر روزگار قشنگ و خوب هم شد با شما شریکش شوم !