دارم تند و تند خانه را جارو میکشم 

حاج آقا برای خانه مشتری می آورند فردا!

قبلتر از این،یعنی همان وقتهایی که اولش بود و پریشان بودم،فکر میکردم روزی که اولین مشتری پایش به اینجا باز شود روزِ مرگ من است!!واقعا میگویم !!

اصلا روزهای اولی که این ضربه را خوردم فکر کردم خواهم مرد!!

البته نه از آن مردنهای راست راستکی منظورم مردن درونیست دیگر، یکبار که برایتان توضیح داده بودم کدام مردن منظورم است.

روی عسلی ها را دستمال میکشم 

دوباره جارو را روشن میکنم و زیر عسلیها را تمیز میکنم 

راه میروم و گوشه گوشه ی خانه را چک میکنم

 

"د" میگوید :حاج آقا که آمد تو برو بیرون ...میخواهی نباشی نباش ایرادی ندارد!دخترک را ببر با خودت!من اما ...تا همین چند ساعت پیش میخواستم نباشم ...پشیمان شدم!فکر میکنم شکلِ فرار است!بهتر است فرار نکنم از واقعیتی که پیش روست!

اووه من خیلی قوی هستم!!نه این را نمیخواهم بگویم! میخواهم بمانم و ببینم می آیند و میروند و برانداز میکنند خانه ام را !

دست آخر میخرندش و من باید باورم شود که بار را باید بست! باید باورم شود و یاد بگیرم دیگر برای هیچ چیز برنامه های طولانی مدت نریزم !

باید یاد بگیرم هر چیزی ممکن است ثانیه ای دیگر نباشد و تو باید تاب بیاوری ...

می مانم تا تنبیه شوم برای دل بستن به چیزهایی که دل ندارند(مرسدس را که دیده اید؟)

این میان در حالیکه اسباب بازیها را از جاهای غیر ممکنِ خانه!! بیرون میکشم ،دائم به خودم میگویم خشم و کینه ممنوع!اینها را که دور بریزی میتوانی راحت بخوابی میتوانی راحت غذا بخوری اصلا میتوانی راحت نفس بکشی هی میگویم! هی میگویم و کارم را ادامه میدهم 

فردا را برای خودم غول کرده بودم !انگار که مهاجمان با تانک وارد حریم شخصی من میشوند 

اگر فرار میکردم هر بار که مشتری می آمد همین حس در وجودم می ماند 

میخواهم بمانم و با چشمان خودم ببینم حمله ای درکار نیست 

اینهایی که می آیند آدم هستند!بدون تانک! فقط جیبشان از جیب فعلی ما کمی پر پول تر است و میخواهند صاحب خانه ی ما شوند همین!!!

 

 

 

 

بعدا نوشت:این پست را که نوشتم بعدش تو گودرم رسیدم  به این ...  ای داد به خودم ای داد به خودم "...