پنجشنبه را میخواست متفاوت برگزار کند!

انگار میخواست به خاطر فردا مارا قوی کند!

دخترک و من هم سعی کردیم که به خودمان خوش بگذرانیم ...

توی پارک کنار هم که نشسته بودیم و مشغول تماشای دخترک بودیم سکوت را شکست و گفت:فردا نمیخوای بری بیرون؟میخوای بمونی؟

لبخند روی لبم را جمع نکردم اما از آن لحظه به بعد مصنوعی ماند روی لبم!جواب دادم:

_نه!اونجا هنوز خونه ی منه!نمیخوام بذارمش برم...دلم میخواد با چشمای خودم ببینم داره چه اتفاقی می افته!

.

.

.

نگاهش این روزها یک طوری ست!

یک جور غم و اضطراب سنگین هست که تویش موج میزند!برای دخترک دست تکان میدهد و رو به من میگوید:میریم یه خونه ی خیلی بهتر اجاره میکنیم بعد از یه چند وقت هم یه خونه خوب میخریم!من جوونم کار میکنم...یه بچه که بیشتر نداریم!یه کم زحمت بیشتر میکشیم و یه خونه خوب میخریم!

بعد انگار که یک شیطنت خاص بیاید و بدود توی ذهنش با لبخند میگوید:دیدی اشتباه کردیم ؟!اگه الان پنج تا بچه آورده بودیم دیگه خونه ی ما رو نمیفروخت...

خودش زودتر از من منفجر میشود از خنده 

تا آخر شب سعی میکنیم دیگر حرفی از خانه نزنیم و بگذاریم به دخترک و خودمان خوش بگذرد

صبح جمعه به محض بیدار شدن شروع میکنم به مرتب کردن خانه 

"د" دوباره جارو برقی را می آوردو جاهایی را که دخترک دوباره کثیف کرده تمیز میکند 

تا بعد از ظهر چند باری حاج آقا تماس میگیرد و سوالش بین حرفهای معمولی این است: "عسل خونه ست؟" یا "عسل نرفته خونه ی پدرش؟" و آخرین باری که تماس میگیرد می پرسد: "عسل قرار نیست با دخترک بره خونه پدرش؟"

ولی هر بار با جواب منفی "د" رویرو میشود

گویا "د" قبلا گفته بوده که من و دخترک به خانه ی پدرم خواهیم رفت

ساعت 7 بعد از ظهر است از انتظار خسته شده ایم که حاج آقا تماس می گیرد و میگوید تا نیم ساعت دیگر مشتری ها می آیند

وقتی میرسند با تعجب می بینم که خودش نیست!!

نیامده همراهشان!!

برای همین بود که دائم میپرسید عسل هست؟عسل نمیرود؟

باید اعتراف کنم که ته دلم کمی امیدوار شدم!به وجدانی که درباره اش قبل تر گفته بودم امیدوار شدم !که هنوز زنده است...و از طرفی خوشحال شدم که فرار نکردم!

اینبار اوست که از نگریستن به چشمهای من میگریزد چون خودش به خوبی میداند گزینه های زیاد دیگری دارد برای اینکه طلبکارها را ساکت کند،گزینه هایی غیر از فروش خانه ی ما!
.

.

.

 

راستش را بخواهید من نتوانستم آنقدر ها که باید قوی باشم 

وقتی بچه ی زوجی که برای خرید خانه آمده بودند پایش را به اتاق دخترکم گذاشت پشتم تیر کشید...یاد چند ماه دوندگی و وسواسی افتادم که در انتخاب کاغذ دیواری و دکوراسیون اتاق به خرج داده بودم 

وقتی خانم خریدار پا به آشپزخانه ام گذاشت قدرت این را داشتم که کفگیر بزرگ استیلم را همانجا توی حلقش فرو کنم!!

البته مشاوری که با آنها آمده بود احتمالا مرا با خانه اشتباه گرفته بود که فقط و فقط چشمهایش را قفل کرده بود روی سرتاپای من!چند باری که با خشم نگاهش کردم رفت به سمت کمد دیواری که مثلا خودش را مشغول کند و گفت:این هم کمد دیواری ...خواست در کمد را باز کند به تندی گفتم :لوازم شخصی توی کمد هست اجازه ندارید بازش کنید!!دستش روی در کمد خشک شد و رنگش سرخ شد و گفت :بله!دیگر سرش را انداخت پایین و اینجای قضیه بود که دلم خنک شد!!

بعد از رفتن زن و شوهر جوان که دائم از خانه تعریف کردند و به به چه چه گفتند

 "د" به هم ریخت...آنقدر ناراحت و غصه دار بود که مطمئنم اگر ما نبودیم حتما گریه هم میکرد!

چشمهای من هم  نتوانستند آنهمه وزن را تحمل کنند و باریدند...خب میدانستم که تا آن حد هم قوی نیستم...متاسفانه!

برای خیلی هایتان خنده دار است شاید،اما اینکه آدمهای غریبه بیایند داخل خانه ات و خصوصی ترین مکانهای زندگی ات سرک بکشند بدون اینکه خودت خواسته باشی درد بدی دارد برای من!

نمیدانم چه خواهد شد و چه پیش خواهد آمد اما تنها خواسته ام از خدا این است که آرامش را به من بازگرداند ...شدیدا نیازمندش هستم