از خواب بیدار شده ام دخترک را فرستاده ام مدرسه و خودم بر خلاف روزهای قبل که شبها تا صبح بد میخوابم دلم نمیخواهد تا آمدن دخترک  بخوابم !

میروم سراغ آشپزخانه بوی گلپر میزند توی بینی ام ،پوست باقالیهای  خورده شده هم برایم دست تکان میدهند که بیا ما را جمع و جور کن عوض اینکه بروی و ولو شوی روی تخت و فکر کنی باید بخوابی و خیلی چیزها را از یاد ببری 

پیشدستیهای پر از آشغال را دانه دانه خالی میکنم،دانه دانه میچینمشان توی ماشین و کتری کوچک دو نفره ام را پر میکنم و روی گاز میگذارم 

فولدر آهنگهای جدیدم را انتخاب میکنم با بعضی هاشان هم صدا میشوم و راه میروم و از گوشه گوشه ی خانه لیوان است که جمع میکنم!

دیروز جمعه بوده است دیگر!!هرچقدر هم که مرد خانه کلی کمک کند برای آوردن و چیدن ظرفهای ناهار و جمع کردنشان و بردن میوه و جمع کردن ظرفها و پوست کندن باقالی ها ی پخته و جمع کردن اسباب بازیهای دخترک به همراه خودش ...بازهم یک چیزهایی هست که فقط تو میدانی!مثلا تو میدانی وقتی "د" ولو میشو کف پذیرایی با یک عالمه کتاب که درس بخواند ممکن است یک روز بعد از زیر مبل پدیرایی درخت سبز شود که احتمالا برای لیوان چایش است که با هسته ی گوجه سبز پر شده!

برای بابا یکی دو جور غذا پخته ام و دیشب بردم!مامان همین هفته باز میگردد

پشت تلفن میگفت تا رسیدیم تو آمدی جلوی چشمانم و تا توانستم برایت دعا کردم...همیشه آرزو داشت این سفر را برود خوشحالم که به آرزویش رسید!

پنجشنبه هم مراسم "مشتری بازی" بود که البته "د" پیشنهاد داد که ما خانه نمانیم!و من مطمئن بودم حاج آقا نمیداند من خانه نیستم با کمال میل  پیشنهاد را پذیرفتم و رفتم 

بعد از ظهر من و دخترک شاد  شادان برگشتیم و یک عدد "د" خرد و خمیر و درب و داغان تحویل گرفتیم!  

مشتری که می آید انگار یک سال از عمرش را کم میکنند آنقدر در هم میریزد که گاهی با خودم میگویم کاش حاج آقا می آمد  و میدید چه بر سر پسرش دارد می آید!

تازگیها یک درمان "من در آوردی " برای ناراحتیهایم پیدا کردم!میروم روی تردمیل و تا میتوانم راه میروم میدوم گاهی همان میان حرفهای توی دلم را هم میزنم!یک وقتهایی گریه هم میکنم و میدوم میدوم میدوم...بعد که می آیم پایین انگار که یک کوه بزرگ از روی دوشم برداشته اند 

برخلاف "د" من دلم میخواهد تا روز آخری که اینجا هستم "زندگی" کنم!اینکه بنشینم زانوی غم بغل بگیرم مرا میکُشد!

مثلا دوست ندارم وقتی میگویم توری اتاق خواب خراب شده دائم بشنوم ما که داریم میریم!یا این لولای در صدا میکند ..."ما که داریم میریم"...چه سوپرمارکت خوبی سر کوچه باز شده ..."ما که داریم میریم"...

اما این روزها جواب "د" به تمام حرفهای من همین است "ما که داریم میریم"

من اما هنوز اینجا را خانه ام میبینم!وقتی مرتبش میکنم حالم خوب میشود حالا چه برای یک ماه چه یکسال چه یک عمر !اصلا کسی چه می داند یکساعت بعد اصلا وجود دارد که بخواهد دائم آیه ی یاس بخواند...کاش بتوانم این را توی سرش فرو کنم که با بدکردن حال خودش به هیچ کجا نخواهد رسید ...چند باری تلاش کردم و متهم به "بی خیالی" شدم!!به هر حال آدمها سبک و سیاق خودشان را برای زندگی دارند گاهی بهتر است دور بایستیم و بگذاریم راحت با خودشان کنار بیایند!