هوای خوبیست هوای امروز 

دخترک که رفت، باز هم دست "خودم" را گرفتم و آوردم توی هال و نگذاشتم باز برود روی تخت بیفتد!

میدانید بهترین اتفاق امروز چه میتواند باشد؟

اینکه من همین حالا بعد از خوردن یک لیوان نسکافه ی داغم حاضر شوم و بی دغدغه راه بیفتم و بروم برای قدم زدن 

کجا؟

کجایش را نمیدانم ...راه بروم و فکر کنم و هوای خوب امروز را تنفس کنم 

مغزم را پاک کنم از خوابی که دیشب دیدم 

راستی!چرا حاج آقا دیشب در خواب فریاد میزد؟لباسهای خاکی و بد ریختی که تنش بود چه بود؟فلور جان اینهمه زحمت میکشد و میگردد و از برج آرین و بوتیک راد برایش کت و شلوار انتخاب میکند آنوقت حاج آقا دیشب توی خواب من! با یک دست لباس درب و داغان و گلی آمده بود خانه ی بابا!!برادران "د" هم بودند!درب و داغان نشسته بودند پیش بابای من!بابا حرف میزد و تحلیل میکرد ...

بروم ...بروم تا خل نشدم قدم بزنم و با این هوای دلچسب مغزم را تمیز کنم