اینکه باور کنی دخترک فسقلویِ دو کیلو و نیمیِ نارس ات آنقدر بزرگ شده که در گروه سرود و باقی گروهها برنامه اجرا میکند شوق و شوری عجیب درونت به پا میکند 

هر چقدر هم که دلشوره ی تینا و خانه و ...را داشته باشی بازهم صبح که از خواب بیدار شوی انگار روز خوبیست،حالت خوش است خود به خود...

شب قبل نشست روی تخت و گفت:مامان شما که بیایید فکر کنم من گریه کنم!!چون دلم میخواد بپرم تو بغلت ولی باید برنامه رو اجرا کنم و نمیتونم

یاد خودم می افتم که چقدر بی خیال و با نشاط دلم میخواست فقط و فقط به بهترین نحو تاتر های مدرسه را که خودم هم کارگردانی شان میکردم اجرا کنم !هیچ نشانی از استرس و اضطراب نداشتم و حتی فکر این را هم نمیکردم که قرار است مادر و پدر ها برنامه مان را تماشا کنند!

حالا دخترکم از اضطراب حتی نمیتواند بخوابد!

"د" میگفت من تا صبح بیدار مینشستم این جور مواقع!درست برعکس من!!

*****

جشن به خوبی برگزار میشود و با هر اجرا چشمانم از ذوق "تَر" میشود...حس خوبیست وقتی میبینی همان نوزاد تحیف دیروز که کوچکترین کاری را نمیتوانست انجام دهد حالا دارد روی سن برنامه اجرا میکند ...

سرود اول جشن که پس از تلاوت قران پخش شد و مجبورمان کردند بایستیم!!! دقت کردم به پدر و مادرهاکه هیچ کدام حتی زیرلب هم سرود را نمیخوانند و تک و توک میان سرود نشستند بعضی ها هم شروع کردند به زیر لب حرف زدن و چیزی گفتن جوری که برگزار کننده ی مراسم هم متوجه شد و درخواست پخش سرود ای ایران ای مرز پرگهر را کرد به یکباره تمام جمعیت درون سالن یک صدا شروع به خواندن کردند و تا اخر سرود باهم همصدا شدند ...برایم جالب بود!

لوح فارغ التحصیلی را که به بچه ها دادند جشن تمام شد و بالاخره دخترکم از استرس و نگرانی اش راحت شد و خودش را در آغوشم رهاکرد!

برای خوب اجرا کردن برنامه هدیه ای به انتخاب خودش برایش خریدم و به خانه برگشتیم و تعطیلات ما رسما شروع شد

********

امشب میهمان جشن ازدواج "میم" بودیم!

"د" خسته بود و آمدن برایش سخت بود...وقتی گفت که برایش ممکن نیست در جشن حاضر شود، عسل سابقِ درونم موضوع را منتفی دانست و برای خودش گفت حیف شد که نمیشود برویم!!

اما با خودم فکر کردم هیچ ایرادی ندارد اگر من دعوت "میم" را اجابت کنم و در عروسی شرکت کنم و همین را هم خیلی آرام گفتم...گفتم که چه حیف تو نمیتوانی بیایی پس از سر کار لطفا بیا دنبالم که از عروسی برگردیم باهم!!

میدانم که خیلی خوشش نیامد!می دانم که برایش سخت بود!اما دیگر نمیخواهم ماندن حسرت خیلی چیزها باعث شود  درونم "خشم" بکارم!

هر چه بگذرم از خودم،آنهم به دلایل "غیر منطقی" باعث میشود یک جایی طغیان کنم و آن وقت است که دیگر نمیشود با عقل تصمیم گرفت و همه چیز به هم خواهد ریخت!پس بهتر است همین حالا آنچه میخواهم را به زبان آورم!شرکت در جشن عروسی امشب یکی از آنها بود!

دوست داشتم در شب به یاد ماندنی زندگی اش کنارش باشم و بودم!

عروسی که تمام شد "د" به همراه دخترک  دنبالم آمدند می فهمیدم سکوتش نشان نارضایتی و شاید کمی دلخوریست اما سعی کردم با شادی به او یادآوری کنم که اگر بود چقدر بهتر بود و امیدوارم از این به بعد تمام عروسیها را هردو با هم برویم

انگار کمی یخ اش باز شد و آرامتر شد!

امشب هم به نوع خودش قدمی جدید بود...