آدمِ راحت گذشتن نیستم خوشبختانه یا متاسفانه!

راحت راهم را نمیکشم که بروم !یک جاهایی جا می مانم!مثلا این هوا و این تب و تاب این روزهای مثلا خاص مرا آزار میدهد!پرتم میکند به روزهایی که هنوز برایم تازه اند...

یاد مهمانی آش پشت پای مکه رفتن مامان می افتم! چهار سال پیش!که همه جمع بودند خانه ی من!تلوزیون روشن بود!همه ساکت بودیم و مشغول کار!قبلش بحث داغی به پا شده بود و هر کسی برای خودش فرضیه ای ارائه میکرد!من سعی میکردم هیچ نگویم ...حرفم نمی آمد آن روز!

دلم شور میزد که عماد بیرون نباشد!که بیرون خیلی امن است!امنیتش دلت را می زند!دلم برای عماد ها شور میزد ...

تصویر هایی که میدیدم بغض میشد و میچسبید بیخ گلویم!

عمادهایی که زخمی میشدند

کشیده میشدند روی زمین و کشان کشان برده میشدند...

همان روز بود که یک کبوتر سفید به ناگاه افتاد و خون صورتش را پر کرد و ...

پر کشید...

چه دردی بود ...چه دردی بود آن روز و همه ی روزهای بعد از آن!

این حال و هوا فقط و فقط برایم تهوع می آورد...

حتی خبر نمیخوانم این روزها!10 شب که "د" با دقت خیره میشود به تلوزیون یک ظرف میوه بر میدارم و به اتاقم پناه میبرم ...

آن روز زیر لب از خدا میخواستم عماد صحیح و سالم باشد و امروز دائم از خدا میخواهم سبب ساز شود کارش را درست کند و بار سفر ببندد!

با رفتنش نیمی از وجودم خواهد رفت اما او لایق بیش از اینهاییست که حالا دارد....شاید روزی به آنچه که "باید"،برسد!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+این پرشین بلاگ چه بلایی سرش آمده؟یک جوری با آدم برخورد میکند که احساس غریبگی میکنی اصلا!!