گوشت چرخکرده را تفت میدهم توی ماهیتابه و همزمان غذا ساز را روشن میکنم تا سبزیها را خرد کند ...

دخترک می آید و پشت هم میپرسد :شسته شد؟شسته شد؟مامان!مامان!توت فرنگی ها شسته شد؟

برای بارِ نمیدانم چندم! توت فرنگی ها را از توی آب در می آورم و توی آبکش فلزی میریزم و شیر آب را رویش باز میکنم...

همینطور که قابلمه برنج نیم پز شده را توی آبکش بر میگردانم دخترک را صدا میکنم که بیاید و توت فرنگی هایش را ببرد

تلفن را میگذارم بین شانه و گوشم و با الهام حرف میزنم 

دلخور و عصبیست!میگوید:شکوفه پسرش را صبح زود آورده اینجا و بدون حرف رفته است!

با قاشق چند عدد لپه را گیر می اندازم و به لبه ی قابلمه فشارشان میدهم ،پخته اند!

میپرسم چرا نگرانی الهام؟شکوفه خیلی وقتها آرمین رو میاره خونتون نگه دارید،چرا ایندفعه اینقدر حساس شدی تو؟

صدایش را پایین می آورد و میگوید:این دختره ی دیوانه لابد باز بااون مرتیکه رفته بیرون!!حالش بد بود...نمیدونم چرا!از ماشین پیاده هم نشد آرمینو پیاده کرد و رفت!

مکالمه که تمام میشود گاز را خاموش میکنم و مینشینم روی صندلی،همینطور که قاشق قاشق از مواد بر میدارم و لای برگها میپیچمشان فکر میکنم به چیزهایی که الهام گفت!

به این فکر میکنم که شوهر شکوفه سرش خیلی شلوغ است،که وقت ندارد با او به تفریح برود،که کمتر وقت میکند حتی شکوفه و آرمین را به سفر ببرد!که مرد خوبیست که مهربان است و آرام 

دانه دانه دلمه ها را ته قابلمه میچینم...

شکوفه چند وقتیست با پسری در ارتباط است،که با او خرید میکند ،سینما میرودوخلاصه هر جا که لازم باشد با کسی برود همراه او میرود ...وقتهای تنهایی اش را با او پر میکند...و البته تمام ارتباطشان در همین حد است و الهام دلش شور میزند که بالاخره شکوفه زندگی اش را به باد خواهد داد...

دلم شور میزند!

برگهای درشت را از وسط نصف میکنم تا دلمه ها کوچک و لقمه ای پیچیده شوند...مامان اینجور مواقع میگوید تو سخت میگیری چه فرقی میکند ریز یا درشت همان مزه را دارد!بابا اما کلی تعریف میکند که به این میگویند"دلمه ی با سلیقه!!"و من بابت مقبول افتادن دستپختم برای بابا!کلی ذوق میکنم!

"د" برای غذا ادا و اصول ندارد!یکی از ویژگیهای مثبتش این است!هر چیزی که بپزی و هر جور که بپزی میخورد و اصلا رویش دقت هم نمیکند.

آخرین دلمه را که میپیچم ساعت را نگاه میکنم دقیقا یک ساعت و ربع است که مشغول هستم!

یک قابلمه ی بزرگ دلمه ی ترش و شیرین که شیرینی اش بیشتر باشد برای بابا و مامان و "د" !

یک قابلمه ی متوسط دلمه ی ترش برای خودم و دخترک و "خانم صبوری" همسایه طبقه ی بالا که کلی از ظرفهایش که برایم آش و دلمه و کوفته و ترشی آورده مانده است خانه مان!

میگذارمشان روی گاز شعله را کم میکنم که تا شب آرام آرام بپزد!

بخارشو را روشن میکنم اس ام اس الهام میرسد "عسل امید همه چیز رو فهمیده"!!!

دستم میلرزد...دهانم تلخ میشود...

********

بعد از ظهر که از خواب بیدار میشوم اولین موضوعی که به ذهنم میرسد این است که با الهام تماس بگیرم

الهام میگوید که شکوفه فقط اس ام اس داده که: "امید دیشب همه چیز را فهمیده و  آرمین دو سه روزی آنجا بماند..."

بعد از آن موبایلش را خاموش کرده الهام میگفت حالش خوش نیست

میگفت خسته شده از بس استرس شکوفه را داشته میگفت اگر تا شب خبری از او نشود به پدر و مادرش موضوع را میگوید که باهم بروند خانه ی شکوفه و امید...میگفت امید آدمِ منطق و عقل است اما میترسد عصبانی شود و کاری دست خودشان بدهند...

از او میخواهم هرچه شد به من هم خبر بدهد!

دخترکم خواب است هنوز 

روی تخت را مرتب میکنم 

حرفهایی که شکوفه به الهام میزد می پیچد توی سرم

"امید منو دوست نداره"،"امید حتی من رو نمیبینه"،"امید از ما خسته شده"...

*************

میز شام را میچینم...هنوز دلم شور میزند

تلفن زنگ میزند،باز الهام است!

شکوفه و امید دعوای سختی کرده اند امید عصبانی شده...روی شکوفه دست بلند کرده...شکوفه هم تمام آنچه دلیلش بوده را گفته ...از صبح تاعصر با هم دعوا کرده اند و به این نتیجه رسیده اند که جدا شوند ...لحظه ی آخری که قرار بوده شکوفه از خانه بیاید بیرون امید جلویش را میگیرد ...قول میخواهد که شکوفه دیگر تکرار نکند...که هر چه شد به خودش بگوید...که خواسته هایش را به خود امید بگوید ...البته چند شرط دیگر هم مبنی بر این که شکوفه محل کارش را تغییر دهد، بدون آرمین جایی نرود و....هم میگذارد

 

دقیق نمیدانم که بینشان چه میگذرد اما شکوفه می ماند...

صدای الهام می لرزید... میگفت: شکوفه خواسته که آرمین دو سه روز بمونه گفته به بقیه بگم رفته سفر ...میگفت بدن درد داره و صورتش کبود شده ...

"د" می آید خانه!با دخترک خانه را روی سرشان میگذارند،نان تازه ای را که خریده روی میز میگذارد

بوی مرزه و ترخون پیچیده توی خانه 

دلمه ها را یکی یکی میچینم توی ظرف آبی رنگ گوجه فرنگی های ریزی که عاشقشان هستم را دورش میچینم

 فکر شکوفه ،فکر زندگی اش ، فکر امید و فکر آرمین می چرخدتوی سرم...ترمیم زخمهای شکوفه شاید دو سه روز طول بکشد ...زخمهای کاریِ مانده به پیکر زندگیشان چه؟ترمیم میشود؟کی؟چطور؟اگر امید اینکار را کرده بود چه؟شکوفه میگذشت؟مثل امید شرط میگذاشت که هیچ کس باخبر نشود؟باز هم می ماند؟...

 

"د" و دخترک صدایم میکنند،گرسنه هستند!

نفس عمیقی میکشم و همراه ظرف آبی رنگ به آنها ملحق میشوم .............