نشستم روبروی این صفحه ی سفید و هی به "خود خودم" نگاه میکنم و ازش میپرسم خب الان از چی بنویسم برات؟اونم یه کشی به خودش میده و بی حوصله میگه نمیدونم ...

یه ماگ پر از چای سبز میذارم جلوش و بهش قول یه لیوان آب کرفس هم میدم و میگم بذار از این روزا بنویسم که مشتری بازی به دلیل نمیدونم چی چی تعطیل شده!مثلا بگم که پریروز از "د" پرسیدم که چی شده یهو آتش حاج آقا فروکش کرده؟! "د" آشفته شد و با تندی پرسید:چیه؟هوس مشتری کردی ؟!حالا بیا چشمشون بزن!!!

و خب بیشتر دلم براش سوخت تا ناراحت بشم...ترس بدی تو چشماش بود...

یا از این بنویسم که خانم صبوری این روزا هر چی نوبر میاد و هرغذایی فصلشه درست میکنه و برام میاره؟یا مثلا هر چی هر جا میبینه خوبه به هر زحمت شده به من زنگ میزنه که برام بخره یانه؟! 

پریروز هم که داشتم بهش میگفتم مشتری بازی فعلا تعطیل شده تند تند کوبید به در چوبی خونه و زیر لب هی خدا رو شکر کرد!بعدشم سرشو گرفت رو به سقف راهرو و گفت خدایا یه جوری بنداز تو سر این حاجی دست از سر این دوتا جوون برداره منم همزمان داشتم فکر میکردم خدای من اون گوشه ی پرده میشینه خدای خانم صبوری رو سقف...

یا مثلا بنویسم که قهرم زیاد با تردمیلم طول نکشیده و زودی باهاش آشتی کردم چون (بین خودمون بمونه!)منفعتی که اون برام داره من براش ندارم که!ممکنه لوس بشه دیگه آشتی نکنه اصلا!حالا از وقتی آشتی کردیم بازم حالم یه خرده بهتره...

میخوای بنویسم و اعتراف کنم این روزا یه مامان بد شدم؟که خسته شدم از بس دخترک تو خونه بوده و حوصله ش سر رفته و هی حرف زدم و بازی کردم و هی توضیح دادم که چرا باید حتما عروسی کنی تا بچه دار بشی و چرا اون نمیتونه همین الان یه دختر به دنیا بیاره که باهاش بازی کنه و ...البته توضیحام چرت هم بوده!خب من به بچه ی 6 ساله چی بگم؟مجبورم بگم خدا فقط به اونا که دو نفرن و بچه میخوان بچه میده بعد با خودم فکر کنم لابد دونفری دعاشون غلیظ تر به نظر میاد همچین!!

میتونیم پشت سر مامان جان هم حرف بزنیم ها!مثلا غرغر کنیم که باز دوباره تشریف بردن مسافرت و پدرجان بدغذا رو هم به بنده سپردن و دوباره موندم که چی بپزم که پدرجان دوست داشته باشه و باسلیقه باشه و ....

نه بابا اینم خوب نیست یه جوری نگام میکنه انگار دارم فحش میدم !

اگه از کتابایی که دارم و نخوندم بگم که احتمالا کار به کتک میکشه!! 

اصلا بیا برات بنویسم هی میرم تو سایتا لباساو مدلهاشونو نگاه میکنم و میگم: قول میدم اگه دوباره بشی همون سایزی که بودی برات ازینا میخرم 

ولی بازم "خودم" نشسته و بی حال آهی میکشه و بیرون رو نگاه میکنه  و میگه: برو بابا تو هم دلت خوشه من کجام و تو کجایی....