می آید کنارم!دراز کشیده ام روی تخت و غرق فکر و خیال و رویابافیهای خودم هستم!(رویا بافی های آنچنانی نه البته!فکر و خیال هایی از جنسِ: فلان مانتو ام به اون شلوار سفیده میاد خوبه که واسش یه شال سفید بخرم و ایندفعه که انبه بخرم دسر جدیده رو که یاد گرفتم با انبه درست میکنم راستی چه خوبه که انبه کالریش منفیه ها عه عه امروز تردمیل نرفتم ....و قاطی پاطی هایی از این دست) 

کنارم دراز میکشد بعد یک بوسه ی مهمانم میکند!بوی آبگوشت میدهد! بر میگردم نگاهش میکنم هنوز دور لبش اثرات نهار مانده...میگوید:دوست دارم مامانی!

میخندم و میگویم :من عاااااشقتم!

دیشب خیلی دیر خوابیده وصبح هم آن "هیولا"ی بیرون خانه مان شروع کرده بود به سرو صدا و همه چیز را به هم میکوبید و بیدارمان کرد!

وقتی پرده های قهوه ای اتاق،شبِ مصنوعی درست میکند!صداها را که میشنوی حتی میتوانی دست و پای "هیولا" را هم در ذهنت ببینی!اما پرده را که کنار بزنی یک ساختمان زشت و بیقواره میبینی که فقط تیر آهن دارد و نیمه کاره است و چند کارگر دارند تویش کار میکنند و سر و صداها از آنجاست...

سرش را میگذارد روی بازویم و شروع میکند به زیر لب شعر خواندن 

به چشمهایش خیره میشوم به مژه های بلندش و ابروهای کشیده اش!

به لبهایش که اولین چیزی بود که در صورتش مرا خوشحال کرد!لبهای گوشتی متناست داشتن برای من مهم بود چون خودم لبهای کوچکی دارم و دوست داشتم دخترکم مثل من نشود!

دست میبرم و چند تار موی لخت قهوه ای اش را کنار میزنم 

چشمانش بسته میشود ...سکوت میکند ...و خوابش میبرد...

مدتها بود که دیگر توی آغوش من نمیخوابید...

مادر که میشوی ممکن است چیزهای کوچکی تو را شاد کند!چیزهایی که پیش از این حتی فکرش را هم نمیکردی

حتی اینکه ببینی کودکت از غذایی که پختی لذت برده!گرسنه نیست!آرام است و خوابیده خوشحالت میکند !!

یک وقتهایی با خودم فکر میکنم برای تحمل سختیهای مادربودن ،قدرتِ بیشتر لذت بردن از کوچکترین چیزهای مربوط به فرزندت را،به تو میدهند!یکی از الطاف خدا همین است قطعا!

نفسش پوست بازویم را نوازش میکند و بادیدن صورت غرق در آرامشش با آن لب و لوچه ی چرب نارنجی شده،یک حس خوب می دود زیر پوستم ...یکی از نشانه های خوشبختی همین میتواند باشد!مگر نه؟