صفحه ی روی تلفن روشن میشود و هی مینویسد "مامان"!!

مامان چشمک میزند توی صفحه که یعنی گوشی را جواب بده!همان اول با شور و هیجان میگوید:دیشب اعمال داشت!وای از تو که توی اون خونه تون موبایل آنتن نمیده !هر چی سعی کردم مسیج بدم نشد!دیگه درگیر کار پژوهشیِ این اخیر شدم و مشغول اعمال و اینا نشد که بهت بگم!

تا می آیم حرف بزنم میگوید:امروزم که روزه داشت!گفتم لابد تا حالا خوابی!از خواب پاشدی چیزی خوردی؟

_نسکافه!عرق زیره!شربت بیدمشک و گلاب!

_ای بابا!

حالا یه سری اعمال دیگه هم هست ....و ادامه میدهد ...بعد میپرسد راستی پریشب چیکار میکردی؟

بی فکر جواب میدهم "فرندز" میدیدم 

باز نچ نچ میکند و میگوید:گفته بودم احیا داره؟؟؟

_یادم نیست به خدا

بعد دوباره تند تند میگوید که به شادی و آذر جان تلفن کرده و گفته که امروز روزه دارد

"شادی گفت ای وای مهمون دارم آخه!منم گفتم یعنی چی که مهمون داری تو روزه تو بگیر اونا هم میان نگو روزه ای بشین کنارشون!"

توی دلم میگویم:قربونت برم چرا تو رودربایستی میذاریشون آخه؟!

ولی هیچ نمیگویم!دلش زود میشکند و من هیچ وقت طاقت شکستنش را ندارم!

مثلا من الان حدود دو هفته است که با او قهرم و او نمیداند!خب شما که با اخلاقهای خل خلانه ام آشنایید خدا را شکر!

مامان اینجوری نبود!

اصلا به کار کسی کار نداشت!همه برای همین خیلی خیلی دوستش داشتند و البته دارندها!!اما دارد یکجوری میشود!یکجوری موعظه وار!حرف میزند تازگیها!

عماد گاهی با خنده میگوید مامان داری شبیه خانم جلسه ای ها میشوی و او که از این یک کلمه متنفر است چشم غره ای تحوبل عماد میدهد و دو سه تا درشت تقدیمش میکند

اما باید اعتراف کنم مامان شیک پوش زیبایم را با خصوصیات قبلی اش خیلی دوست داشتم 

هنوز هم شیک پوش و زیباست هنوز هم قبل از خواب و بعد از خواب انواع و اقسام کرِمهایش را به دقت میزند تا مبادا رد گذر زمان زیاد به چشم اش بیاید!هنوز هم مراقب خورد و خوراک اش است که اضافه وزن نداشته باشد و متناسب باشد!هنوز هم هیچ وقت ریشه ی موهای اش بیشتر از یک سانتی متر درنیامده تا ما و دیگران ببینند که زیاد سپید شده است یا نه!هنوز هم برای اش حتی در خانه خیلی خیلی مهم است که رنگ و تیپ لباس اش ست باشد!

هنوز هم همان مهربان همیشگی من است

حالا هم عاشقانه دوستش دارم اما در جمع دلم میگیرد از اینکه خیلی ها با بودنش معذب شوند!از اینکه میدانم در دلش هیچ بدخواهی ای نیست و دوست دارد کشتی نجات همه باشد...

اما میدانم که آدمهای اطرافمان،خیلی هاشان،دوست ندارند کسی لیدرشان شود!راه و روششان را خودشان انتخاب کردند و دوست دارند به سبک خودشان زندگی کنند!عقایدشان برای خودشان محترم است برای دیگران هم باید باشد!دلم نمی آید اما شاید یک روزی نشستم دستهایش را گرفتم و گفتم "مامان!تک تک آنها که این روزها پشت سرت از ناراضی بودنشان بابت حرفهایت میگویند و کم کم دارند از تو دور میشوند(همانها که بیشتر از هر کس دوست میداریشان)به عقیده ی تو احترام میگذارند!پوشش ات،عبادت ات،عقاید ات و سبک و سیاق زندگی ات را پذیرفته اند و در کنارت هستند!تو هم بپذیر!به عقایدشان احترام بگذار!قضاوتشان نکن!نخواه که خدایشان را تغییر دهی که من شدیدا معتقدم خدای هر کس در درون اوست و مطمئنا میشود به یکدیگر احترام بگذاریم و کنار هم زندگی کنیم!

کاش بتوانم همه ی اینها را بگویم بی اینکه برنجد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:این پست یکی دوماه پیش پیشنویس شده و ناقص بود امروز اما اتفاقی افتاد که باعث شد کامل و ارسال شود