برف ریزریز و بیصدا میباره و آروم آروم روی برگهای خشک باقیمونده ی درخت خرمالوی توی حیاط رو میپوشونه....
سکوت همه جا رو پر کرده...

دستهامو دور خودم میپیچم!خودمو بغل میکنم!بازوی سمت چپم درد میکنه!نگاهش نمیکنم حتما کبود شده...
برف رو سیاهی های نرده ی بالکن رو هم پوشونده...
خدا جون یه برف هم واسه دل من بفرست!!حرفا و توهینها و تحقیرهای دیروز بدجوری دلمو سیاه کرده یه برف آروم و ریز ریز برام بفرست بذار دلم سپید بشه و این جوونه ی امید خشک نشه تو این همه سیاهی...
بذار این امید باشه تا بتونم بجنگم و زندگیمو بسازم...
نمیخوام توانم رو از دست بدم،تازه اول راهم،نمیخوام ضعیف بشم زیر بار اینهمه توهین و تحقیر...
میخوام قوی بمونم،میخوام زندگی کنم...زندگی...

شاید یه روز زیر برف بایستم و دااااد بزنم خدایا ممنـــــــــــــوووون بالاخره تونستم !!!
شاید اونروز به اشکهای امروزم فکر کنم و بگم بالاخره تموم شد...