به اویی که مدتها بود نامی از کشورش هم نمیبرد نگاه میکنم...

به اویی که ایران میبرد،میباخت و هر اتفاقی می افتاد ،خنثی بود نگاه میکنم...

الان با یک لبخند آرام روی لب نشسته پای لپ تاپش و به بوق بوق ماشینها گوش میدهد و رقص و جیغ همسایه طبقه ی بالا...

با ناباوری یوتوب را باز میکند فیسبوک را هم ...(سطح توقع رسیده به کف را میدانی یعنی چه؟؟)

توی یوتوب ویدئو میبیند ویدئوی شادمانی مردم ...یک لحظه دو سه تا موتور از کنار مردمی که دارند شادی میکنند میگذرد،دلش از جا کنده میشود تند تند نفس میکشد نفس عمیق میکشد و بعد از چند ثانیه پرچم را به جای باتوم دست موتورسوارها میبیند و دوباره لبخند

شاد است و پر غرور 

همین که مردم میخندند

همین که شادند حالا

برایش یک دنیاست

طعم تلخ خبر بعد از ظهر را از بین میبرد

امشب را نمیخواهد فکر کند

امشب را میخواهد دل به دل مردم شاد باشد

امشب را بدون فکر به این که حاج آقا پروژه ی "مشتری بازی" را دوباره راه انداخته باید بگذراند

امشب را میخواهد یک ایرانی شاد باشد...

شادیتان ابدی و مستدام عزیزان دل!