به روال هر روز ساعت 6 از خواب بیدار میشم و به کارها میرسم وقتی "دخترک" رو راهی مهدکودک میکنم تازه "روز" من شروع میشه...
یک لیوان چای بابونه برای خودم میریزم و میرم که از حال و هوای دنیا باخبر بشم،باخودم فکر میکنم:"اگر میتونستم برم بیرون الان پالتو مشکی گرمه رو میپوشیدم ومیزدم بیرون عوض اینکه اینجا پشت لپ تاپ کز کنم و الکی صفحه هارو بالا پایین کنم کلی قدم میزدم و فکر میکردم"
بعدتر اما با خودم میگم:"خداتو شکر کن همینو داری تا بتونی اینجوری از حال دوستات باخبر بشی"
اول اخبار دنیا رو نگاهی میندازم و مطمئن میشم همه چی سر جای خودشه!نه کوهی جابه جا شده ونه دریایی هنوز خشک!
بعد به صفحه ی فیسبوکم سر میزنم، دوستای با محبتم، بعضیاشون با عکسایی که اول صبحی به آدم انرژی میدن...دونه دونه متن هاشونو لایک میزنم و با بعضی هاش بلند بلند میخندم...
روحیه کسل دیشبم کاملا رفته امیدی که این روزها تو وجودمه حالمو بهتر کرده...
یه دوست مهربون ناز دارم دختر مهربونیه که حدودا 10 سال ازم کوچکتره میاد و برام مینویسه "سلام عشقم"...وجودم گرم میشه از اینهمه محبت خالص...با انرژی مثبتش روزم رو قشنگ میکنه...
دوستش دارم...خیلی زیاد...شاید چون شبیه ده سال پیش خودمه...سرشار از عشق...عشقی که بی منت نثار دوستاش میکنه...سرشار از انرژی مثبت...
بین همین لایک زدن ها و کامنت گذاشتنها تلفن زنگ میزنه:
_بله؟سلام
_سلام "عسل" جان من "ز" هستم !
_خانم دکتر خوب هستین؟
_بله عزیزم ممنونم دخترم!خواستم بگم همسرت دیشب اینجا بود!
_جدا؟
_بله بالاخره قانعش کردم که باهاش حرف بزنم!
_خب؟
_به هرترتیب ازش تست گرفتم و بهش گفتم باید همراه همسرت پنجشنبه بیای کلنیک! 
_قبول کرد؟
_بله!!!
_واااای خانم دکتر واقعا ممنون!
_خواهش میکنم عزیزم من وظیفه ی خودمو انجام دادم اگر میزان مقاومتش تو تست انقدر بالا نباشه وبیماریشو نشون بده من تمام سعیم رو میکنم که راضیش کنم بدون آزار و اذیت درمورد زندگیتون تصمیم بگیره!!
خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم ،پنجشنبه روز سرنوشت سازیه برام اگر قبول کنه که بدون جنجال و با توافق هم از همدیگه جدا بشیم خیلی خوب میشه..."دخترک" هم کمتر آسیب میبینه...
لیوانم رو برمیدارم و میرم پشت پنجره...

خدا جون داری بهم لبخند میزنی؟آره؟دوستت دارم مهربونم!خیلی دوستت دارم !دستامو بگیر که تو بزرگترین پناه منی...