گفته بودم!! نگفته بودم؟

از همان اولین مجالس ترحیم که بازماندگان هرکس را دیده بودم با تو گفته بودم ...نگفته بودم؟

گفته بودم لیست دوست داشتنی های من ...لیست آدمهایی که دوست دارم زیاد است 

گفته بودم با بردن هر کدامشان بر من چه میگذرد...نگفته بودم؟

اما هر کس یک خط قرمزی دارد...

یک ظرفیتی دارد...

مجید عزیزم را که بردی ...همان روز همان روز به بزرگی خودت قسمت دادم قبل از اینکه مرا ببری دیگر کسی را نگیری ...

عصبانی میشوی از ناشکری ام؟می دانم ...حق هم داری ...

همان جا روی خاک که نشسته بودم و داد میزدم و صدایت میکردم چشمم افتاد به پری جانم ...که برادرش را به دست خاک سپرده بودیم و روی دست می آوردندش 

همانجا بود که صدایت کردم انگشت اشاره ام را بالا  آوردم و در نهایت  ناسپاسی تهدیدت کردم که :اینها نه!!!آن لیست را با اینها پر نکن!!

پری نه!!بابا نه!!مامان نه!!اینها را نباید ببری تا من نفس میکشم...اول مرا ببر... 

خط و نشان کشیدم برایت و خب حق داری بابت پررویی بیش از حدم ناراحت باشی ...

من که بودم که برای تو تعیین تکلیف کنم ؟

ها؟؟

که بودم؟؟؟؟

این روزها که به شما میگفتم شلوغ بود سرم... این روزها ی لعنتی که پری جان هی لاغر و لاغر تر شد و دکتر "فلانی" که نام اش دهن هزاران نفر را پر میکرد گفت برای داروهاست چیزی نیست 

که هی بردندش پیش پرفسور فلان و دکتر بهمان ...

که هیچ کداااااام هیچ کداااااام محض رضای خدا یک تشخیص ندادند ببینند پری جانم چرا 50 کیلو وزن کم کرده در عرض یکسال...هی جراحی کردند ...هی عکس انداختند و ...

حالا پیدایش کردند 

که همان لعنتی ست 

که همان سرطان لعنتی ست 

که زده به کبد و مثانه و تخمدان و لگن 

خدا...مرا نگاه کن ...پری با خیلی ها فرق دارد هاااا...پری مادر دوم من است ...خواستگاری و نامزدی و همه مراسمم را در خانه خودش گرفت مبادا از مادری اش چیزی کم شود ...در خانه اش بزرگ شدم ....اجازه ی ازدواجم را بعد از مامانن و بابا از او گرفتم 

دخترک که به دنیا آمد ...به هوش که آمدم کنار صورت "د" صورت او بود که مرا نوازش میکرد

صدایش هنوز در گوشم است :"عسلم...عسل جانم؟خوبی مادر؟خوبی؟

همیشه تمام این سالها جدا نبوده یک لحظه از دقایق زندگی من  

میدانی داری با من چه میکنی ؟؟؟؟؟

میدانی؟؟؟

روی نوشتن اینها را نداشتم این چند وقت!مینوشتم مشغولم که ندانید روزهایم چگونه میگذرند!بیزارم از اینکه اینجا را ماتمکده کنم اما چه کنم که به دعاهایتان ایمان دارم به قلبهای پاکتان ....امروز که تیر خلاص را زدند ...امروز که جواب دادند که کجا ها دست انداخته این بیماری ...دیگر توان نداشتم لبخند الکی بزنم و بگویم همه چیز خوب است 

دلیل نبودنم و کمرنگ بودنم این روزها این است که دارم از درون فرو میریزم ....

پری باید بماند ...این را من میگویم ....درونش دستور نیست تحکم نیست ...بخدا التماس است ...التماس است ....