به قول خانم صبوری ما بچه های دوران محرومیت های پی در پی هستیم!!کمبود خیلی چیزها را همه از هر طبقه ای چشیده ایم ....رفتن و ازدست دادن برایمان یک معنای دیگر دارد!

امروز که آمده بود حال پری را بپرسد و ظرف پر از آش رشته را برایم بیاورد، حال نزارم را دید و اینها را گفت!

گفت:عزیزم من کسی بودم که حتی غذای خودم را از روی بخاری بر نمیداشتم تا بخورم! برایم می آوردند میخوردم میبردند!چیزی نبود که بخواهم و فراهم نشود!تک فرزند بودم و فرمانم حکم شاه بود در خانه!!نه سختی دیده بودم نه تنبیه شده بودم و نه هیچ چیز از دشواریهای زندگی میدانستم!

مادرم را که از دست دادم دنیا یک روزه برایم تمام شد!آنهمه ناز و نوازش و آنهمه محبت را یک شبه از دست دادم ...من ماندم و مهربان پدرم!

سخت بود اما بعد از مدتی یاد گرفتم که زندگی همین است ...ازدواج کردم...شاغل شدم!
جنگ که شد مجبور میشدم صبح زود در صف شیر و اجناس کوپنی بایستم!منی که در خانه ی پدرم هیچ کار نکرده بودم!بارداری ام را در تنهایی گذراندم و خیلی چیزها یاد گرفتم!

بچه هایم را در دوران کمبود خیلی امکانات بزرگ کردم بدون کمک! 

چیزهای زیاد دیگری در زندگی از دست دادم برایشان اشک ریختم غصه خوردم اما همیشه با خودم میگفتم زندگی همین است و تو تا وقتی که زنده ای باید زندگی کنی...

پوست کلفت شده ام دیگر عسل!

 اگر بخواهی زندگی کنی باید پوست کلفت شوی!این عروسک(اشاره میکند به دخترکم)میتونه بهونه ی خوبی باشه!

 

دخترک را با خود به حیاط برد تا من کمی تنها باشم، با خودم فکر کردم لابد در دلش گفته است :این صورت نزار و این حالی که این دختر دارد لابد تا بیاید حرفهای مرا به مغزش بفرستد زمان زیادی میبرد پس بهتر است بچه را ببرم که هوایی بخورد و مادرش در تنهایی یادش بیاید که زنده است!

حقیقتا که تلنگر خوبی بود!یک حرفهایی را ممکن است بارها بشنوی اما یک جایی یک نفر همان را میگوید انگار تازه از خواب برمیخیزی...

اولین کاری که کردم کاری بود که این روزها از آن فراری ام!!!

بدون هیچ اندیشه ای با پری تماس گرفتم بوق اول ،یک نفس عمیق!!بوق دوم ،نفس عمیق و آماده کردن خودم برای شنیدن صدایی که درد در آن موج میزند!(آخرین بار که چند روز پیش با او تماس گرفتم با درد جوابم را داد هی سعی میکرد محکم بگوید :عسلم خوبی؟دخترک ات خوب است؟نیایی بیمارستان هااا!گرمه هوا، بچه م مریض میشه !!!
درد زیادی که در صدایش بود گویی منتقل شد به بند بند وجودم ،یک آن،برای چند ثانیه،نه شنیدم که چه میگفت و نه چیزی گفتم و چیزی فهمیدم!! بعد از چند ثانیه خودم را روی زمین در حالی که گوشی را نزدیک گوشم نگه داشته بودم یافتم!نمیدانم ان چند لحظه چه بر سر مغزم آمده بود که روی زمین افتاده بودم!با لکنت گفتم:عمه میشه گوشی رو بدی به مامان!هیچ چیز دیگری نمیتوانستم بگویم جز این! مامان که گوشی را گرفت فقط گفتم مامان من بعدا تماس میگیرم...و از آن روز واهمه دارم از دیدن پری!از صحبت کردن با او که مبادا درد کشیدن اش را ببینم،بشنوم ...)

بوق سوم که خورد صدای سرحال پری را شنیدم و عملا در جا خشک شدم!اما باز هم شک کردم شروع کردم به ادامه دادن هی سوال پیچ اش میکردم که مثلا مچ اش را بگیرم!!!اما نه!خدا را شکر پری با لبخند مثل همیشه حالمان را میپرسید!آخر حرفهایش هم گفت فردا داروهای شیمی درمانی را میگیریم و از شنبه شروع میکنیم به سلامتی!!من هم لبخند زدم و در دلم قربان صدقه اش رفتم(متاسفم که بلد نیستم به زبان بیاورم محبتم را!!مدتهاست که این خصوصیت ام را دوست ندارم!!)

 

مکالمه که تمام شد لبخند هنوز روی لبم بود...

پری حتی اگر تمام خوب بودن اش هم نمایش باشد، این معنا را دارد که میفهمدباید به دیگران روحیه بدهد به آنها که جانشان به او بند است!آن وقت من که هیچ کدام از درد هایش را ندارم و نچشیدم این را نمیفهمم!!اینها در سرم زنگ میزند!!سرم صدا میکند!!یک صدایی شبیه اینکه :این قدر زود جا میزنی؟؟تو باید امید پوران باشی!خواهر پری عمه ی کوچک ات!همان که تا قبل از فوت مجید خیال میکردی دوست نداری اش!!اما پس از ان فهمیدی برداشتهایت از دوران کودکی با تو آمده اند،برداشتهایی که کاملا کودکانه و یک طرفه بوده!!به او باید روحیه دهی باید وقتی میروی خانه ی بابا لبخند بزنی و هی از تجارب مشابه برای اش بگویی برای بابا که این روزها حتی غذا هم به زور میخورد...عماد را ببین!مثل کوه می ایستد و میگوید برای خدا کاری ندارد بزرگ اش نکنید امید بدهید تا او هم توان مقاومت داشته باشد!!وحشتزده اش نکنید!!

عسل!سخت است اما بلند شو!بایست و سعی کن یادت نرود زندگی چه تو بخواهی چه نخواهی روزهای اش را می آورد و میبرد!پس چه بهتر که تو جا نمانی و همراه اش شوی!

امن تر از دستهای مهربان خدا دیگر چیست؟پری را بسپار به دستهای اش و بخواه که هر آنچه بهترین است را برای اش رقم زند...

خیلی شعاری خواهد بود اگر بگویم از این پس شاد و راحت ادامه خواهم داد اما دارم سعی میکنم افکارم را سر و سامان دهم،کمی محکم تر قدم بردارم...سعی کنم که جا نمانم ،که کم نیاورم!

شمعهای دوست داشتنی ام را که روشن کردم دخترک و خانم صبوری آمدند!

دخترک یک دسته گل خودرو از حیاط برایم چیده بود،خانم صبوری برق لبخند را روی صورتم دید و گفت :عسل جون دخترکت برات گل چیده ،حالا تو هم برو براش از اون ژله ها که دوست داره درست کن!راستی میدونی چند وقته برامون از اون آش جو های مخصوص نیاوردی؟؟ منتظرم هاااا!و یک چشمک زد که یعنی :مشغول شو!زندگی کن!در خلال روزهای زندگی راحت تر میتوانی تحمل کنی ...بزرگ شوی...بچه و نازک دل نمانی...