• پانسمان دستم را عوض میکنم و شروع می کنم به کارهایی که این مدت دائما برای انجام دادن اش طفره رفته بودم!اولینش اسپری کردن گاز پاکن بود روی چدنهای گاز و سینی استیل اش که این روزها عجیب رفته بود زیر لایه ای از شیر سر رفته و دانه های برنجی که هنگام هم خوردن در قابلمه پرت شده بودند بیرون و کمی سبزی و ...ای وای از فاجعه ی روی گاز ...هنگام اسپری کردن چشم میخورد به تکه ای از آردو روغنی که دیروز همراه کفگیر برگشتند روی دستم و ناخواسته پشت دستم را داغ کردم!!صدالبته که بعد از سوختن دستم ظرف پر از آرد رها شد روی گاز و چند لحظه بعد به شیوه ی کاملا سرخپوستی با دود سیاه به من فهماند که بعله سوخت هر آنچه دل ات را صابون زده بودی برایش!

همه را با اسفنج لیمویی رنگ پاک میکنم بوی ماده ی گاز پاکن ام را دوست ندارم!ولی کارش خوب است!شیشه پاک کن ام را اما دوست دارم هم بوی خوبی دارد هم کارش خوب است زود زود هم تمام میشود چون از بویش خوشم می آید گاهی دو سه بار آینه ی قدی را پاک میکنم و خودم را توی اش برانداز میکنم و به دخترک بازیگوش درونش میخندم و به صورتش در آیینه اسپری میکنم!

مامان اگر باشد اینجور موقع ها از ته دل میگوید :خدا شفات بده!!

گاز که تمیز می شود نوبت پختن غذاست و البته یک نوع دسر پرکالری برای پری جانم!

همزمان که گوشی را بین گردن و گوشم قرار میدهم و منتظر میشوم تلفن را جواب دهد،مشغول سرخ کردن گوشت چرخکرده و پیاز میشوم...

حال اش ظاهرا خوب است!روز اول شیمی درمانی اش است هنوز سرم شیمی درمانی اش تمام نشده با این حال حرف اش را اینگونه آغاز میکند:دستت را سوزاندی مادر؟بهتری؟دکتر رفتی؟

بعد از صحبت با او جان تازه میگیرم ...میدانم خجالت آور است که او به من روحیه دهد ...دارم سعی میکنم بهتر شوم و خودم را نبازم ...خب کمی وقت میگیرد!

یکی دوساعت بعد یک اجاق گاز تمیز ،دو پیرکس لازانیا و دو ظرف پر از دسر و یک خانه ی آرام و معطر و تمیز همه به من خیره شده اند!

گرچه قسمت خوشایند ماجرا همان آشپزیست!وگرنه هیچ دوست ندارم رفت و روب کنم!برعکس خیلی از کدبانو ها...دوست ندارم تمیزکاری و نظافت را!هر چقدر عاشق پختن غذا هستم از کارهای دیگر خانه فراری ام !

اما مثل همه ی آدمها خانه ی آرام و تمیز حس خوبی به من میدهد!

حالا آرام ترم !

یادم باشد با نسترن(دختر پری جان) تلفنی صحبت کنم و بگویم که موهای زیبا و پرپشت پری جان ام را کوتاه کند...همانها را که هر پرستاری داخل اتاق میشد میگفت:به به چه موهای قشنگی!!...بگویم موهای بلندش را کوتاه کوتاهشان کند تا ریختنشان برایش خیلی دردناک نباشد ...یادم باید بماند که موقع گفتنش بیخود بغض نکنم...یک دوره ی درمانیست که به خوبی پایان می یابد!

بایدجوری حرف بزنم که نسترن هم محکم بماند...همه کارها این روزها روی دوش اوست گاهی به قدرت اش غبطه میخورم...

 

به عماد پیام میدهم که قبل از رفتن به دیدن پری بیاید و دسر را برای اش ببرد!

 

 حال این روزهایم حال یک آسمان براق است ...آسمان پاک و پر از امید...امید به روزهای خوب...باشما مهربانانم شریکش میشوم...

 

 

 

پ.ن:زمان نگارش این پست پیش از پست " جایی برای آرامش"بود! 

پ.ن:پیشنهاد میکنم این دسر را امتحان کنید :)