یکجور رقابت "کبابی"به صورت کاملا مضحکی بین "د" و دیگر آقایان وجود دارد که الان درست قبل از رسیدن میهمانها یکطرف خون دارد خونم را میخورد که :آقاجان سیخ کباب از استخوان نمیگذرد به خدااااا...باباجان تکه های اندازه ی کله ی بنده نپخته میمانند!!!!

و از طرف دیگر در جواب: "مهمانها انگشتانشان را هم خواهند خورد"  سعی میکنم لبخند بزنم و بگویم " اوهوم"!!!

وخدا را شکر کنم که یکنوع غذای دیگر هم هست که من اصرار داشتم حتما باشد، که یک وقت کباب جانهای خوشمزه کم نیایند!

اما بین همه ی این حرص خوردنها دیدن پسر بچه ی فاتحی که توانسته کباب درست کند و دایم از ذوق دست به هم میکوبد برایم جالب است و با خودم فکر میکنم که اگر فلورجان هربار که این پسر بچه یا پدرش کباب درست کرده بودند (و البته که نیم پخته و نیم سوخته بود)نگفته بود "مزخرف بود" ، "خرابش کردید" ، اصلا بلد نیستید" !!! این حالت تعصب و لجبازی درونشان نبود که از همه بهتر کباب درست میکنند و اینهمه اضطراب توی رفتارشان موج نمیزد از همین موضوع کوچک بگیرید و تعمیم بدهید به نمونه های بزرگ دیگر در زندگی....