تونیک سرخابی رنگ را بر میدارم و توی آیینه خیره میشوم ...رنگ گرم است و به هر حال درشت تر نشان میدهدم!میگذارمش کنار و شومیز آبی رنگ را از رگال میکشم بیرون...دکمه هایش زیادی طلاییست!!خوشم نمی آید!!

شادی از اتاق پرو صدایم میکند در را باز میکنم و نگاهش میکنم ،بلافاصله میگوید:محمود که نمیذاره بپوشم مطمئنم!!تنگه آخه!!

میخندم و میگویم: اون موقع که حلواها رو قاشق قاشق لای نون میذاری عزیزم یه فکری هم به حال خودت و لباس و مهمونی بکن!بعدشم من با این که محمود چرا نمیذاره بپوشی و این حرفهاش کاری ندارم منتها چه اصراریه این طبقه طبقه آپارتمان سازی رو اینجوری نشون بدی خب اونیکی که پوشیده تر بود کمتر هم اینا رو نشون میداد!!

ریسه میرود از خنده و در اتاق پرو را میبندد!میدانم که دلخور نمیشود،برای همین همیشه در ارتباط با او راحتم...با همان لبخند بزرگ روی صورت می آید بیرون و میرود سراغ باقی لباسها 

خانم فروشنده زن زیبای حدودا 40 ساله ایست که با لبخند ما را نگاه میکند و لباسها را پیشنهاد میدهد...از شادی میپرسد:این سبزه نشد؟؟

شادی میخندد و میگوید نه بابا این شوهره نمیذاره که اینجوری بپوشم!

_اون لیمویی رو امتحان کن!

شادی صدایش را کودکانه میکند،مرا نشان میدهد و میگوید:این به من میگه "اعتماد به نفس" ،آخه من چاقم؟؟!!هی میگه اینو نخور اونو نخور!!حالا لیمویی بپوشم که دیگه هیچی و بلند بلند میخندد...

لباس لیمویی را میدهم دستش و میگویم بپوش به پوستت میاد شاید مدلش هم خوب باشه 

قبل از اینکه برود داخل اتاق پرو به خانم فروشنده میگوید:شما به این "خانم کالری" بگو من چاق نیستم 

خانم فروشنده میخندد...من هم!

موقع حساب کردن شادی غر غر میکند که :عح!از دست این مردها!من اونیکی رو بیشتر دوست داشتم ...همه جوره باید از دستشون بکشیم!شششششش!

فروشنده لبخند میزند و همانطور که لباس را توی ساک میگذارد میگوید:قدر سایه تونو بدونید!

سکوت میکنیم و ادامه میدهد:

مردا سایه ن!بدشون هم سایه ست!اینو من میدونم که ندارم!شوهرم خوب بود!آقا...مهربون...تلخ هم بود یه وقتا ...

قیافه ام شبیه علامت سوال شده اما به خودم اجازه نمیدهم که بپرسم چرا نیست ...انگار خودش میفهمد با حسرت میگوید :دوستی که 14 سال با هم بودیم ...الان با هم هستند ...با هم زندگی میکنند ...تو رو خدا حواستون به زندگیاتون باشه ...نمیدونین زندگی برای یه زن تنها چقدر سخته!

بیرون از مغازه شادی به دنبال شال مناسب میگردد که در صورت به قول خودش"گیر دادن" محمود ! روی شانه هایش بیندازد!

من اما حواسم به اوست!او هم سالهاست با محمود زندگی میکند !میسازند با هم و گاهی میان ساختنشان به یکباره همه چیز را فرو میریزند...به گفته ی دیگران محمود ناممکن ترین گزینه برای شادی بود!!دقیقا همان ویژگیهایی را داشت که شادی از آنها گریزان بود ...

از همان اول زندگی اسیر عبارت بیخود "مردم چی میگن" شد و سوخت !نه اینکه محمود بد باشد!نه!اما دو انسان کاملا متفاوت از نظر فکری فرهنگی ...متفاوت هم نه مخالف!!کاملا مخالف!

شادی هم 23 -24 سال است که ادامه داده ...با دو فرزند که حالا دیگر جوانند...

فرسوده شده ...میخندد اما درونش ...از فشارخون و حمله های عصبی بگیر تا درد قلب و آب سیاه آوردن چشمان زیبایش...

یاد تینا می افتم و سایه اش!!!سایه ی خفقان آورش که من "دیو" میخوانمش ...یاد خانم فروشنده ...سایه؟؟

ما چه میکنیم؟؟چرا روزگار را آنقدر برای یک زن تنها سیاه میکنیم که به سایه راضی شود؟که سایه ی هر چند سنگین و خفه کننده را تحمل کند ...چرا برخورد اکثرمان آنقدر غیر متمدنانه و بد است که بی آنکه بخواهیم خیلی ها را قربانی میکنیم ....کمی تامل...فقط کمی...