خیلی آرام از پشت توری پنجره نگاه میکنم که کسی توی حیاط نباشد،بعد مثل بچه های کوچک دستم را پشتم میگیرم و وارد بالکن میشوم!مطمئن میشوم که خانم طاهری توی حیاط نیست بعد دستم را باز میکنم و تکه گوشت را برایش پایین میفرستم!!همین که میبینم تکان خورد و میخواهد برود سراغش میپرم داخل خانه و خوشحال از فتح می روم که دستهایم رابشویم از جلوی آینه ی قدی که میگذرم دخترک 5-6 ساله ای را میبینم که فقط قدش خیلی بلند تر از یک دختر بچه است !!دستهایش روغنیست، یک بچه هم دارد توی اتاق بازی میکند که ظاهرا "او" مادرش است!

دو سه شب پیش گربه ی چاق و تنبل زیر درخت توت حیاط 5 بچه گربه ی کوچک و خواستنی به دنیا آورد و از آن روز هر وقت که وقت کنم برایشان غذا می اندازم پایین!!دور از چشم خانم طاهری البته!!

خانم طاهری زن 70-75 ساله ایست که همسایه ی طبقه ی پایین واحد روبروی ماست!از آن همسایه هایی که کافیست یک نفر در ساختمان دست از پا خطا کند تا حساب اش به او بیفتد!نه اینکه داد و قال کند و دعوا راه بیندازد،نه!بلکه خیلی نامحسوس شکنجه اش میکند!!!

مثلا سر صبح میرود زنگ میزند وقتی خووووب خواب را حرام آن شخص کرد میگوید یادتونه شما فلان کار را کردید؟؟حالا بعد از دو هفته فلان وسیله ی موتورخانه خراب شده و تقصیر شماست!روزی سه بار در خانه تان را به بهانه های مختلف میزند تا به شما بفهماند که ساختمان بی صاحب نیست!!

هربار که به دلیلی زنگ واحد ما را میزند این را برای من خاطر نشان میکند که "د" چقدر آقاست و او چقدر دوستش دارد!!و البته "د" این محبت را مدیون اخلاق "شنونده نبودن" اش است!!گاهی یک ساعت "د" را کنار آسانسور به حرف میگیرد و آنقدر میگوید تا حرفهایش تمام شود بعد ار آن وقتی "د" به خانه بازمیگردد و از او سوال میکنم که:"چه میگفت؟" در کمال تعجب میشنوم که :گوش نمیدادم فکرم به کارها بود!!!و تائیدش میکردم!!!

هراز چند گاهی خانم طاهری یادش می افتد که بیاید و به من توصیه کند که "بزایم"(دقیقا با همین لفظ!!)وقتی اینجوری به من توصیه میکند یاد ماهیهای درون آکواریوم عماد می افتم که یکدفعه کلی بچه به دنیا می آوردند و باز چند روز بعد شکمشان قلمبه بود !!

از نظر خانم طاهری حیف است نسل "د" منقرض شود و من باید زن خوبی باشم و یک پسر مانند "د" بزایم!!و البته در گیم اول فول بزرگ من "دختر شدن" بچه ی اولم بوده و حالا باید جهت جلوگیری از "گیم اور" شدن قرص کمر و نمیدانم چیچی را باهم بکوبم و نمیدانم چه کارش کنم تا اینبار برنده شوم!!این میان دو سه باری هم برای من یادآوری میکند که "دختر جان من شکم اولم دوقلو پسر بوده" !!!و این گونه به من ثابت میکند که بالاترین امتیاز این بازی مخصوص خودش است!!!

این توصیه ها را که میکند فقط گوش می دهم و او وقتی میخواهد برود مطمئن است که چند وقت دیگر مرا مغلوب خواهد کرد!

 

اگر روزی چیزی برایت بیاورد میگوید من همینجا می ایستم تا ظرفش را خالی کنی بدهی ببرم!و همین میشود بهانه برای کلی حرف زدن...

او سالهاست که تنها زندگی میکند!

آن روزها که حالم خوب است و هیولای درونم خواب است اگر با او مواجه شوم دائم به خودم یادآوری میکنم "اگر تنهایی آزارش نمیداد حواسش به کج بودن کفش واحد 4 در جاکفشی نبود" از سر تنهاییست که دنبال بهانه است تا برود با کسی هم صحبت شود...

ولی خب یک روزهایی هم هست که دل ات میخواهد شلوار بنفش گشاد بی ریخت ات را بپوشی و ولو شوی روی مبل حتی خودت را هم توی آینه نبینی!!هی جوشانده بخوری و غر بزنی به زمین و زمان!این جور مواقع بزرگترین آرزوی ات این است که قرعه دیدار خانم طاهری به نام تو نیفتد!!!

حالا غذا دادن به گربه ها هم حکایتی شده برای من بچه گربه هانمیتوانند از حیاط بیرون بروند مادرشان هم که نمیتواند دائم دنبال غذا برود خب از نظر من اشکالی ندارد تا وقتی آن فسقلی ها جان بگیرند من کمکشان کنم!اما خانم طاهری اگر یک دانه برنج روی زمین حیاط ببیند تا هفته ها دست از سر خاطی ماجرا برنخواهد داشت! 

منتها این روزها هیچ حوصله ی روبرو شدن با خانم طاهری را ندارم به خاطر همین خیلی نامحسوس این خطای نابخشودنی را مرتکب میشوم و از بالکن گوشت برایشان پرتاب میکنم!آن طفلکی ها هم کلی با میو میو تشکر میکنند!

نا این جای ماجرا را خواندید؟؟نکته ی زیبای این ماجرا این است که :در صورت فروختن خانه ،به احتمال زیاد من همسایه ی روبرویی خانم طاهری خواهم شد!!!!