این پست
را که خواندم  با خودم کلنجار رفتم که یکی را انتخاب کنم و بنویسم!

میم عزیز از من خواسته بود تا در بازی وبلاگی اش شرکت کنم

از نظرم موضوع خیلی خیلی جالبی بود 

ولی حقیقتا انتخاب کردن یکی از آن موجودات دوست داشتنی که در طول زندگی مجردی ام از آن من بودند دشوار بود ...

مگر میشود از اولین جوجه ی زرد رنگی که داشتم چیزی نگویم ...

یا یادم نیاید آن روز که بابا از اداره برگشت و توی حمام طبقه ی بالا 28 عدد جوجه را دید که جیک جیک کنان ارکست راه انداختند ...بماند که چقدر ترسیده بودم اما کاری نمیشد کرد ...دلم نیامده بود یکیشان را انتخاب کنم برای دوست شدن با جوجه ام!!همه شان را خریده بودم!!

روزهای بعد از آن روز را هم خوب یادم است که هر دو روز یکی از جوجه ها می مرد و من عزادار میشدم 

عماد کمکم میکرد که مراسم خاکسپاریشان را با هم انجام دهیم 

اشک میریختم و خداحافظی میکردم با تک تکشان 

از بین آنها یکی زنده ماند !!جوجه ی سپید رنگی بود که از همه نحیف تر بود ...

مریض شد!!

از این خانه به آن خانه میبردمش و از آنهایی که سابقه ی "جوجه داری" داشتند سوال می کردم که چه کنم!!بالاخره درمان شد!

بزرگ شد کم کم!

خروس سپید رنگی شد که هر روز هنگام خروج از خانه مرا بدرقه میکرد ...بماند که چگونه از دستش دادم ...یکی از کابوسهای نوجوانی ام است که دلم نمیخواهد فعلا در مورد اش چیزی بگویم!

بعد از آن "آقا" را به خانه آوردم!طوطی سبز رنگ جیغ جیغوی من که تنها کلمه ی "آقا" را تکرار میکرد و بس!جیغ جیغو بودن اش با عث شد "مامان" خیلی زود او را از خانه بیرون کند!!

مرغ مینای زیبایم مهمان بعدی من بود ...در این بین گربه های زیادی از کوچه و خیابان سر ظهر میهمانم بودند و من دور از چشم مامان کل غذایم را با آنها شریک میشدم !اصلا و ابدا در خط "حمایت از حیوانات" و اینها نبودم!گمانم بچه تر از اینها بودم که به این مقوله فکر کنم !یک حس عمیقی مرا به سمت آنها میکشاند ...یکجور نیاز...نیاز و عشق به مراقبت ار موجوداتی که حقیقتا محبت را می فهمند!

بعد از اینکه مامان به این نتیجه رسید که ممکن است بنده مشکل نازایی پیدا کنم مرغ مینایم را به یکی از اقوام بخشید!!(چرا ما بچه های آن دوران این همه حرف گوش کن و مطیع بودیم؟؟به گمانم اگر آن زمان دخترک  جای من بود اتفاق دیگری می افتاد!!!)

آخرین حیوان خانگی ام پگاه بود!

این یکی را مفصل میگویم ...میخواهم بدانید که یک انسان میتواند چقدر خودخواه باشد!!

پگاه لاک پشت کوچک زیبایی بود که آخرین حیوان خانگی ام شد!آن روزها برای کنکور درس میخواندم و او همدمم بود ...تمام اتفاقات روز را برایش تعریف میکردم!! بعد از خوردن غذا روی دستم مینشست و با دقت به حرفهایم گوش میداد ...برعکس خلق و خو و طبیعت اش هیچ وقت ماهیهای خوراک را شکار نمیکرد!!شاید به من بخندید اما او متفاوت بود!

روزگار میگذشت تا اینکه "او" وارد زندگی ام شد!روزهای اول "او" جزئی از شیطنتهای آن روزهایم بود!برای پگاه تعریفش میکردم!هدیه هایش را نشانش میدادم ...کم کم "او" دیگر یک شیطنت کودکانه نبود!بزرگ شده بودم!قلبم یک جورهایی فرق کرده بود ...اولین و آخرین تجربه ی عجیب زندگی ام ...آن لرزیدن ها ...آن اشک های بی دلیل ...آن غرق شور شدن از شنیدن نامم از دهان "او"...

دیگر آدم خودم نبودم ...پگاه را فراموش کردم ...اصلا همه چیز را فراموش کرده بودم ...

هر چه فکر میکنم یادم نمی آید که از کدام روز وقتی از بیرون برگشتم یادم رفت که غذای پگاه را بدهم!به همین سادگی...

و من به یکباره بعد از یک هفته یادم آمد که او را پاک فراموش کرده ام !!!

پگاه با من قهر کرد...حتی وقتی مثل همیشه انگشتم را درون اکواریوم کوچکش میبردم نمی آمد به استقبالم...هر چه غذا ریختم دست نخورده ماند ...حدود 15 یا 20 روز اعتصاب غذا کرد...هیچ چیز نخورد ...یک روز وقتی خسته از بحث با "او" به خانه بازگشتم جای آکواریوم اش را خالی دیدم

عماد خودش به تنهایی او را به خاک سپرده بود!می دانست چقدر برایم عزیز بوده ...

آکواریوم اش گوشه ی حیاط بود ...بابا مثل همیشه بابت عزاداری ام غر میزد و ...

ازدواج که کردم گاهی وسوسه میشدم که یک حیوان خانگی را بیاورم اما دائما به خودم یادآوری میکردم که وقتی دقت لازم را در نگهداری از آنها ندارم برای نگهداری شان واجد شرایط نیستم ...

بماند که در دومین میهمانی بعد ار عروسی مان وقتی خرگوشِ دختر دایی "د" را از قفس در آوردم و در آغوش گرفتم اش به یکباره دیدم اتاق پذیرایی خالی شد!!و آنجا فهمیدم همه ی خانواده ی "د" نسبت به حیوانات فوبیا دارند!!اینکه برادران "د" و حاج آقا با آن همه دیدیه و کبکبه و آن قد و هیکل  در اتاق خواب به هم چسبیده بودند که از گزند بچه خرگوش !!در امان بمانند و "د" که اصلا آن اطراف دیده نمیشد و نمیدانم کجا پنهان شده بود! شوک بزرگی بود برای منی که عاشق حیوانات هستم!حالا هم بزرگترین مشکل دخترک با پدرش همین است!"د" موافقت نمیکند که ما حیوان خانگی داشته باشیم و دخترک مثل من عاشق حیوانات است گرچه هنوز هم خاطره ی پگاه آنقدر آزارم میدهد که نتوانم نگهداری از حیوانی را بپذیرم اما وسوسه ی بدی این روزها به جانم افتاده !این یکی را هم خدا به خیر کند!!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع عکس:http://raazebaghaa.ir/