خانم "ز" نگاهی به "مرد" می اندازه و مثالهایی درمورد اشتباهات پیامکها و...میزنه،مرد فقط گوش میکنه 
خانم "ز" توضیح میده که شک درصورتی درسته که وقتی شما دیدید طرف مشکل نداره دیگه اون شک رو کنار بذارید حتی چندتا مثال از زندگی خودش میزنه که همسرش به همکار خانم "ز" شک داشته و بعد از یکی دوبار که سرزده به مطب میاد و میبینه شکش بی مورده دیگه حتی صحبتی هم در اون مورد نمیکنه و تموم میشه...
براش توضیح میده که تحقیرهاش چه اثری روی روحیه من میذاره و بهش میگه که اون نمیتونه نکات مثبت من رو ببینه!ازش میخواد که خوشبین باشه و سعی کنه نقاط مثبت اطرافیانش رو ببینه.
بعد از کلی صحبت با "مرد" بهش میگه که بین من و او طلاق عاطفی کاملا اتفاق افتاده و فقط مونده یه امضا برای طلاق قانونی...
اما برای راه آخر سه ماه به مرد فرصت میده که دارو بخوره و روانکاوی بشه و باهم راهکارهایی رو پیاده کنیم تا شاید بعد از سه ماه زندگیمون تکونی بخوره !!
"مرد" قبول میکنه و قرار ملاقات بعدی رو هم تعیین میکنه،از مطب خارج میشیم اخمهاشو توی هم میکنه و روش رو برمیگردونه...بعد از چند دقیقه سکوت میپرسم پس قبول کردی که بازم بیای و به همه حرفای خانم دکتر گوش کنی؟
_نه!
_ولی خودت گف...
_اشتباه کردم 
_یعنی نمیخوای دارو بگیری نمیخوای ایم سه ماه رو...
_نه!نمیخوام!دکتره یه ذره سواد نداشت(یاد حرف خانم "ز" و نگاه از بالایی که اشاره کرد می افتم)بعدشم خود دکتره مورد اخلاقی داشت مگه ندیدی میگفت شوهرم بهم شک داره!!!!
سکوت میکنم!بغض میکنم!به هیچکس اعتماد نداره!توهم دشمن داره!همه رو خطرناک و نا مطمئن میبینه!
بغض میکنم و بهش میگم:پس واسه این زندگی داغون چیکار میخوای بکنی؟؟
_همون شرایطی که اوندفعه گفتم:طلاق توافقی 
_وبچه؟؟
_خرج مدرسه شو میدم بقیه شم با خودت!!!برو سرکار!دیگه من نیستم که بیام یخچالتو پر کنم مثل شاهزاده ها زندگی کنی!!!همه حسرت زندگیتو داشتن!لیاقت نداشتی بیچاره !
بازهم سکوت میکنم...
فردای روز مشاوره با "دخترک" حرف میزنه و میگه تو و مامان باید برید یه خونه جدید!من نمیتونم بیام!بعد از تعطیلات میریم دنبال خونه!
جمله آخر رو بلندتر میگه که من هم بشنوم...
نگاهی به خونه می اندازم چقدر سرده...چقدر سرده.......