وقتی مینشیند روی مبل و در فکر فرو میرود و میگوید :من که از صبح تا شب نیستم!تویی که باید یکجور با خانم طاهری کنار بیایی!باید بروم چند خانه ی دیگر را ببینم!!

وقتی قیافه ی درهم و خرد و خمیر تو را میبیند از آن حال پر از غم خود در می آید و میگوید فردا برویم سینما بعدش برویم "نیشکر" بستنی بخوریم! خواستی آخر شب برویم "بابی ساندز"

پنجشنبه ی لعنتی که میرسد با همه ی درب و داغانی هایش برسد و یکباره گویی چیزی یادش آمده باشد غبار همه ی دردسرها را تکانی بدهد و قیافه ی خوش و خرم به خودش بگیرد و بگوید:یرای شام برویم "هانی"!دخترک را ببریم پارک، برویم "سیب ترش"، بعدش از گیشا تخمه بخریم و چند تا سی دی فیلم ...

همه اینها را ببینی و با خودت فکر کنی: راه حل بدی نبود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ماجرا از آن جایی شروع شد که خودت را دیدی که دائم داشتی مساله را هَندل میکردی و هی شده بودی مسئول آرامش دادن و آرام کردن اوضاع!

هی حاج آقا و فلور جان از این طرف آتش به پا میکردند و این طرف سر سختانه تو کاسه آب به دست در حال خاموش کردن بودی!!

نفس نفس زنان از این طرف به آن طرف به دنبال پر کردن کاسه آب میدویدی که شعله ها را کم کنی به یکباره برگشتی و دیدی "د" فقط ایستاده و دارد های و وای کنان یادآوری میکند که "واااای اینجا هم سوخت!!!آخ این طرف هم هست!!!!واااااای گرمم شذه !!!!ای وااااای حالا سردم است!!!!!" 

و تو که همیشه و همیشه همه چیز را میدهی برای لحظه ای آرامش، دائم در حال درست کردن ماجرا هستی!!

خب طبیعی بود که یکباره به خودت بیایی و بایستی!

ببینی که داری خرد میشوی زیر بار این مشکل که تو درون اش هیچ کاره ای!!

"د" دارد دائم غرغر میکند که ای وای چه کنیم  ببین چه شد ای وای و ای داد و ....

خودت را ببینی که ایستاده ای مقابل اش انگشت اشاره ات روبروی اش قرار گرفته و آرام ارام به او یادآوری میکنی که چه کسی مسبب تمام این اتفاقات است!!

و بگویی قرار نیست این تو باشی که مدام همه چیز را آرام میکنی!اینکه تو هم انسانی و نیاز داری که خودت هم آرام شوی!

فکر کنی که باید یادش بیاید نمیتواند مدام مانند یک پسر بچه ی کوچک پا بکوبد و غر بزند و تو همیشه مسئول آرام کردن اش باشی

این رابطه دو طرف دارد

همانگونه من جو را آرام میکنم او هم وظایفی دارد که در خلال دویدن های من ظاهرا فراموش شده است!

همه ی اینها را که یادآوری کردی حس کنی که سبک شده ای 

دیگر یک کوه بزرگ روی شانه ات نیست

و اما "د"

از روز بعد از "یادآوری قاطعانه"!! سعی میکند بالغانه رفتار کند!

اینکه میگویم "سعی میکند" برای این است که گاهی پسرک لجوج و بدخلق باز میگردد اما من در این مواقع تا جایی که میشود دخترک را آرام نگاه میدارم و کمی زمان میدهم تا یادش بیاید این مسئولیت اوست که این اوضاع را مدیریت کند لااقل سهم خودش را!

این را میدانم که نه توان اش را دارم و نه علاقه ای به رفع و رجوع کردن این ماجرا در خودم میبینم...

ظاهرا بد هم جواب نداده است...

گاهی لازم است عقب بایستی زمان بدهی تا دیگران سهم مسئولیتشان را فراموش نکنند.

 

 

خب روزگار خیلی خوب و عالی ای نیست!

اما چه بخواهم و چه نخواهم روزها می آیند و میروند و در حال حاضر مهمترین مسئله برایم "ورود دخترکم به اولین سال تحصیلی" ست!

دلم نمیخواهد خاطره ی بدی از این جا به جایی آن هم درست سال اول تحصیلی اش در ذهن داشته باشد

 

روزهای پیش رو و جابه جایی در پیش، قطعا سخت خواهند بود و سخت تر اینکه دخترک باید دور از اضطراب و تنش امسال را شروع کنداما حتما راهی هست!!مطمئن هستم که راهی هست...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهربانان خوش قلبم از همه شما خواهش میکنم برای بهبودی حال پدر تکتم عزیز دعا کنید جراحی نسبتا سختی  پیش رو دارد...بی اندازه سپاسگزارتان خواهم بود