دارم سعی میکنم چرند و پرند و متلک پرانیهای پسران جوان آلاچیق کناری را باصدای "کجا گمت کردم رضا یزدانی" بپوشانم و نشنومشان...از بین دستان آقای "مو بلند تپل" و "همسر باردارش" که دقیقا ده قدم جلوتر از من را برای ابراز عشقولانه هایشان پیدا کردند تلاش میکنم دخترک را با آن مایوی پشت باز قرمز رنگش از دور ببینم که با پدرش دارند روی موجها میپرند!

من هم لابد دارم خوش میگذارنم توی آفتاب،خیس عرق!همراه با یک دوجین زنبور که گمانم جایی بهتر از سرو کله ی بنده پیدا نکرده اند....لبخند میزنم با دیدن خنده های از ته دل دخترک...

صدالبته با نگاهی دیگر:

مشغول گوش دادن موسیقی مورد علاقه ام هستم گاهی نسیم ملایم دریا مهمانم میشود و دارم 6 سال پیش را مرور میکنم که خدا تک فرشته ی زندگی ام را به من عطا کرد و حالا دارد از سفرش لذت میبرد...شنا میکند و دیدن جثه ی ظریفش توی آن مایوی قرمز رنگ غرق عشقم میکند آنقدر که بدن خیس از آب دریا و پر از شن اش را در آغوش بگیرم و زیر گوش اش تکرار کنم : تولدت مبارک فسقلی مامان...همین کافیست که گرما،زنبورها و وزوز مزاحمان را بی خیال شوم!

بعد از ظهر قرار است توی کلبه ی قدیمی پدرجان سورپرایزش کنم با کیک و شمع و بادکنک...قرار گذاشتیم امسال تولد نداشته باشیم،سفر برویم و کادوی سفارشی دخترک را برایش بخریم و بیخیال جشن و شلوغی شویم، اما این ظاهر ماجرا بود و من قصد داشتم تولدش را همراه مامانی و پدرجان برگزار کنم...

هنگام بریدن کیک و فوت کردن شمع و لحظات دوست داشتنی بوسیدن دخترکم که قطعا از لذت بخش ترین لحظات زندگی ام هستند جای تک تکتان را خالی خواهم کرد...