_خانم دکتر من شدیدا سردرگم شدم این آدم تا دیشب داشت درمورد نحوه ی اسباب کشی من و تقسیم وسایل خونه صحبت میکرد حالا یه دفعه دیشب به این نتیجه رسیده که نمیتونه از من جدا بشه...
_خب،فرصت سه ماهه رو بپذیر ببرش پیش هر دکتری که قبول داره،یه سه ماه دیگه هم صبر کن!
_آخه جالب اینجاست که میگه من بدون تو نمیتونم زندگی کنم ولی دکتر هم نمیام کنترلت هم میکنم اما سعی میکنم رفتارم بهتر بشه!!!
_ببین عزیز من،همسر شما یه فرد نرمال و سالم از نظر روانی نیست و همونطور که دیدی جدا از حرفهایی که تو زدی توی تستی که خودش در نهایت صداقت زده هم سه بار این بیماری خودشو نشون داده و علاوه بر اون موارد دیگه ای هم توی تست هست که جای کارکردن داره و باید درمان بشه،اگه اون حاضر نیست برای نجات زندگیتون قدم برداره تو نمیتونی سلامت روان خودت و دخترتو نادیده بگیری،درضمن من این سه ماه رو به اون فرصت دادم اگر واقعا علاقه مند به حفظ زندگیش بود باید از فرصتش استفاده میکرد...حالا باز هم مشکلی نیست من دوباره باهاش تماس میگیرم و اینبار سعی میکنم بهش تفهیم کنم که نظر قطعی تو جداییه...
_نمیدونم چرا وقتی حرف از آشتی زد به جای امید فقط یه دنیا ترس ریخت توی وجودم احساس کردم همه غمها برگشته به زندگیم راستشو بگم من دیگه دوست ندارم ادامه بدم نه توانشو دارم و نه هیچ علاقه ای این بین هست که بخوام به خاطرش تلاش کنم...

_میفهمم





جلسه تموم شد و تو راه برگشت به خونه  به راننده ی آژانس میگم که منو زودتر پیاده کنه،بعد از همه ی این سالها تنها دارم تو خیابون راه میرم...حس خوبیه بین مردم بودن حس قشنگیه که بدونی کسی الان زنگ نمیزنه اعصابتو خورد کنه که چرا راه بک ربعه رو هنوز نرسیدی خونه خیلی خوبه که الان پای تلفن مجبور نیستم توضیح بدم که "راننده ی آژانس چند سالشه؟!" " با من حرف میزنه یا نه ؟!" "تو ماشین آهنگ گذاشته یا نه؟!"
راه میرم نفس عمیق میکشم چندتا دختر تقریبا همسن و سال خودم درحال صحبت کردن بیخیال از کنارم رد میشن توی دلم میگم :کی میدونه این قدم زدن به تنهایی، همین موضوع ساده ،چندسال آرزوی من بوده...


شب سرمیز شام "مرد" بدون اینکه به من نگاه کنه میگه:دیدی گفتم این دکتر مورد اخلاقی داره؟!!!!
_چی؟چرا؟خانم "ز" ؟
_بله همون خانم "ز"!!!!
امروز به من تلفن کرده میگه برای مشکلاتتون به صحبت با شما هم احتیاج دارم،میخوام تنها ببینمتون!!!
_خب؟
_خب نداره!میگه تنها بیا من بهت احتیاج دارم!!!!
سکوت میکنم،میز روجمع میکنم،روبه روی آینه نفس عمیق میکشم و با خودم میگم:
"عسل!تو داری با کی زندگی میکنی؟پس فردا جواب بچه تو چی میدی؟اگه "دخترک" این دیدگاههای پدرش رو ببینه؟اگه با همین شک و تردید بزرگ بشه؟"

توی کیفم رو میگردم و کاغذ رو پیدا میکنم و میخونم :آقای "س" وکیل پایه یک دادگستری تلفن:...
میذارمش لای کتابم تا فردا باهاش تماس بگیرم...