یک وقتهایی در زندگی ات هست که خیلی شلوغ و درهم برهم میگذرد یعنی صبح که موبایلت بیدارت میکند و فرشته کوچولو را راهی میکنی باید بدوی تا خود شب که میرسی به بالش صورتی ات و واقعا خاموش میشوی!

اینکه میگویم خاموش معنایش دقیقا همان خاموش است ها!

قبلترها استندبای بودم شبها!!آنهم به معنای اینکه نفس عمیق خودم هم بیدارم میکرد حتی صدای تکان خوردن روی ملحفه!!

اما این شبها رسما از برق کشیده میشوم و خدا به داد برسد اگر کسی کاری داشته باشد ام!

اثر داروهاست یا شلوغی روزها نمیدانم ...

دور نشوم از اصل موضوع میخواهم بگویم میان همه ی دویدن این روزها یک چیزهایی پیش می آید که حتی وقتی دکتر دارد با خونسردی کامل سوزن را میان انگشتهای پایت فرو میکند  اتفاق خوب این روزها را یادت بیاوری و لبخند!

لبخند بزنی و دکتر گمان کند که از صبوریست و بگوید:مریض خوب خودمه!!!آفرین خانم ف!درد داشتی سرفه کن!

و تو دلت بخواهد دستش را بگیری و بگویی دکتر جان بیا بشین اینجا! این و این را از اول بخوان! از اولِ اولِ ماجرایشان را بخوان!من هم خوانده بودمشان یک جاهایی حرص خورده بودم یک جاهایی گریه کرده بودم !با همه ی تفاوتهایمان چقدر شبیه بودم به آن روزهایشان ...من خوانده بودم تا همین روزهایشان را...من اگر لبخند میزنم دلیلش این است که خدا این روزها با لبخند برایم چشمک میزند و میگوید میبینی اگر تو نچشیدی! اما من بلدم به لایقانش بچشانم معنای تلاش و نتیجه را؟!

راستش را بخواهید از آنجایی که ماجرا یکجورهایی به هم ریخت من هم به هم ریختم!یواشکی میخواندم انگار!از لابه لای انگشتان دست که نکند برسند به آنجایی که من دردش را چشیده بودم و ...نرسید ...

و من میخندم و میگویم:مرسی مهربان!شادیشان را ابدی کن لطفا!عشقشان را روز افزون کن لطفا!اصلا هر چه من خواستم آن روزها بهترین اش را نصیب این دو کن حالا!آمین!