صدای تلفن مجبورم میکنه کمی صدای لپ تاپم رو کم کنم و با بی میلی جواب تلفن رو بدم،دیدن شماره ش روی گوشی تلفن شادم میکنه با لبخند جوابشو میدم،"بهناز" خبر بارداری شو بعد از 6سال مداوا بهم میده و چقدر شادم میکنه...
صداش از شوق و شور میلرزه...
دیگه بقیه ش فقط بغضه و خنده های از ته دل...بهناز به گفته ی خودش دیگه به همه آرزوهاش رسیده و من براش شادم خیلی شاد...
وقتی مکالمه تموم میشه با خودم میگم خوشبختی همینه!همین که تو حسش کنی حالا فرقی نمیکنه کجا و چطوری...
خوشبختی اونیه که تو ،توی دلت با همه ی وجودت حس کنی شادی و راضی حتی تو همون خونه ی کوچیک با همون امکانات کم حس کنی توی بهشتی...
ممکنه مثل من تو خونه ی بزرگ و شخصی خودش نباشه ممکنه حتی گاهی حسرت ظاهر زندگی من رو بخوره،ممکنه یه عروسی ساده گرفته باشه و مثل من تو فلان هتل تهران جشن نگرفته باشه حتی امکان داره نتونه برای کودکی که توی راه داره در آینده مثل "دخترک" لباسهای مارک دار و آنچنانی بخره یا نتونه ملیونها خرج زایمانش کنه توی فلان بیمارستان خصوصی یا جشن تولد چند ملیونی واسه ش بگیره اما شاده و راضی و این به نظر من یعنی خوشبختی! 

حس کنی امنیت داری و حس کنی شادی...حس کنی کنارت کسی هست که همیشه درکنارت قدم میزنه بالای سرت نیست که هر مشکلی رو توی سرت بکوبه بلکه در کنارت مشکلات رو تحمل میکنه و با تو دنبال راه حل میگرده...
خیلی به این اصل اعتقاد دارم که خوشبختی همون دیدگاهه توست به زندگی...اگر توی زندگیت راضی و راحت و شادی و حس میکنی که خوشبختی، پس واقعا هستی...
دیگه مهم نیست دیگران چی فکر میکنن یا از دید اونها تو خوشبخت هستی یا نه!
فکر میکنم وقتی آدما این حس رو نداشته باشن و تا آخر عمرشون با حسرتهاشون زندگی کنن فرقی با یه آدم مرده ندارن...ما یه بار به دنیا میایم و فقط یکبار زندگی میکنیم هرروزمون فقط یکبار اتفاق می افته پس اگر قرار باشه نتونیم به اون چیزایی که هدفمونه برسیم فقط بیهوده "زنده گی" کردیم نه "زندگی"...
عزمم رو جزم کردم بعد از مشاوره ی حقوقی محکم روی حرفم بایستم،زیر بار حرف زور نرم و سعی کنم کاری رو بکنم که درسته...
با خودم تکرار میکنم من فقط 28 سالمه راه زیادی پیش روم هست پس بهتره محکم باشم شاید این طوفان برام سخت و دردناک باشه اما توی همین طوفان باید خودمو پیدا کنم باید یاد بگیرم محکم بودن رو مقاومت رو...
من هم قطعا از خوشبختی سهمی دارم که باید پیداش کنم و تو دلم حسش کنم ...
رفتن همیشه تلخه اما گاهی میتونه یه شروع باشه یه شروع برای اینکه خودتو بسازی و به اونچه که دوست داری برسی،گاهی لازمه سرتو بالا بگیری و به همه اونایی که نمیتونن درک کنن تو چه دردی کشیدی یه "نه" محکم بگی و بری...




یه پیامک برام اومده که خیلی تو این حال و هوا بهم چسبید:
"طولانی زیستن تقریبا آرزوی همه است،اما خوب زیستن آرمان عده ی معدودیست"








پ.ن(1):دوست مهربونم !!
 وقتی من بعد از هشت سال سکوتم رو شکستم و دارم باهات درددل میکنم ،دارم بهت میگم که چقدر داغون شدم، چقدر اذیت شدم، واسه اینه که دردامو باهات در میون بذارم تا بدونی من چی کشیدم که بریدم !!وقتی بهت میگم با چند تا دکتر مشاوره کردم و همه شون گفتن به صلاح خودت و بچه ت نیست که ادامه بدی واسه اینه بدونی دیگه راهی نیست! واسه اینه که نیازدارم با حرفات منو محکم کنی برای مبارزه وقتی خیلی خونسرد به من میگی "به نظر من تو اگه بخوای میتونی همه چیز رو درست کنی"!!!درست مثل این می مونه که بزنی توی گوشم و هزار تا بدو بیراه بهم بگی...راه همدردی این نیست باور کن...گاهی تشویق به موندن توی آتش و سوختن نشوندهنده ی دوستی و دلسوزی نیست !به خدا نیست!...

پ.ن(2):اگه مثل دفعه ی قبل برنامه کنسل نشه،فردا وقت مشاوره حقوقی با یه وکیل دارم ازتون میخوام برام دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید تک تک شماهایی که جویای حالم میشید رو دوست دارم و ازتون ممنونم...