و هفته ای که سرانجام رسید...
بی آنکه بخواهم اش!

  باید عاقل باشم ! گریه لوس و بی معناست!!

باید عاقل باشم!رسم زندگی را روزی سه وعده همراه با بغض ببلعم!

باید عاقل باشم!درک کنم که خوشبختی کسی که عزیز است خیلی مهمتر از دل من است که مدام میبارد این روزها!

باید عاقل باشم!

من مادرم! دخترکم باید لبخند بزند باید شاد باشد!مادر دایم البغض!!! به درد اش نمیخورد!

آسمان لعنتی! من باید عاقل باشم!....بفهم!....نبار!

پخش ماشینم هم این روزها به بازی ام میگیرد و رندوملی هم که پخش میکند از کوچ میگوید و کوچ...

باید عاقل باشم!رفتارم باید محکم باشد!نقاب زدن را خوب آموخته ام این سالها!عادت کرده ام بی تفاوت و خندان نشان دهم در حالیکه زنی درونم با ناخنهایش روی جگرم میکشد و مویه میکند...مهم نقاب است!وگرنه چه اهمیتی دارد که شبها با اشک میخوابم و صبحا از سوزش چشم بیدار میشوم!کسی که وعده های گریستنم را نمی شمارد...کسی که اشکها را نمیبیند...

همین کافیست که گمان کنند سنگم!که بی خیالم!که دوست ندارم...که مهری نیست...عاطفه ام خشک شده...

برایم کافیست که تصویر لبخندم بماند گوشه ی ذهن و بی غصه ی ناراحتی من بگذارند و بگذرند!

آنقدر تمرین عاقلی کرده ام که وسایل اش مدام توی کیف دستی ام است!یک بسته دستمال مرطوب برای پاک کردن رد سیاه روی صورتم قبل از رسیدن به کلاس دخترک گذاشته ام توی کیفم!رژلبم همیشه هست تا تمدید کنم لبخند نقابم را!تا کی دوام بیاورد این عاقلانه ها خدا داند و بس!

این هفته ی لعنتی رسیده است...هر روز اش مرا آب میکند ذره ذره ...
اما تو نبین!تو نخوان پریشانی ام را!تو شاد باش و محکم!
آدم یخی داستان" من "باشم بهتر است!باورکن!آدمک یخی را بگذار و بگذر...فقط یادت باشد بعد از خداحافظی دوباره سر نگردانی...خوب میدانم آن زمان قطره های آب شده را نمیتوانم پنهان کنم...


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بابت پاسخ ندادن به کامنت ها مرا ببخشید قول میدهم به زودی پاسخگوی محبتتان باشم